غزل 312 [ بشرَى اذا السَّلامَة حَلّت بِذِى سَلَم ]
1 بشرَى اذا السَّلامَة حَلّت بِذِى سَلَم * للّه حَمد مُعتَرِف غَايَة النعَم
2 آن خوش خبر كجاست كه اين فتح مژده داد * تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم
3 از بازگشت شاه در اين طرفه منزل است * آهنگ خصم او به سراپردهى عدم
4 پيمانشكن هرآينه گردد شكسته حال * ان العهودَ عِندَ مَليك النّهى ذِمَم
5 مىجست از سحاب امل رحمتى ولى * جز ديدهاش معاينه بيرون نداد نم
6 در نيل غم فتاد سپهرش به طنز گفت * الآن قَد نَدِمتَ وَ مَا يَنَفع النّدَم
7 ساقى چو يار مهرخ و از اهل راز بود * حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم