غزل 237 [ نفس بر آمد و كام از تو برنمىآيد ]
1 نفس بر آمد و كام از تو برنمىآيد * فغان كه بخت من از خواب درنمىآيد
2 صبا به چشم من انداخت خاكى از كويش * كه آبزندگىام در نظر نمىآيد
3 قد بلند تو را تا به برنمىگيرم * درخت كام و مرادم به بر نمىآيد
4 مگر به روى دلاراى يار ما ور نى * به هيچ وجه دگر كار برنمىآيد
5 مقيم زلف تو شد دل كه خوش سوادى ديد * وز آن غريب بلاكش خبر نمىآيد
6 ز شست صدق گشادم هزار تير دعا * ولى چه سود يكى كارگر نمىآيد
7 بَسَم حكايت دل هست با نسيم سحر * ولى به بخت من امشب سحر نمىآيد
8 در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز * بلاى زلف سياهت به سر نمىآيد
9 ز بس كه شد دل حافظ رميده از همهكس * كنون ز حلقهى زلفت به درنمىآيد