[ شرح ] غزل 237
بيت 1 : نفس برآمد : جانم به لب رسيد كام از تو برنمىآيد : تو مرادم را نمىدهى .
از خواب برنمىآيد : بيدار نمىشود . - فرياد از بخت به خواب رفتهام كه بيدار نمىشود .
بيت 2 : صبا : باد صبا ، باد بهارى به چشم من انداخت : به چشم من ريخت .
آبزندگى : آبحيات
غبار خاكى كه باد از سر كوى يار به چشم من ريخت ، برايم از آبحيات گرانبهاتر است .
بيت 3 : تا به بر نمىگيرم : تا در آغوش نمىكشم درخت كام و مراد : كام و مراد به درخت تشبيه شده است . به بر نمىآيد : ثمر نمىدهد
تا قامت رعناى تو را در آغوش نكشم ، مرادم حاصل نمىشود ! ( « بر » در مصراع اول و « بر » مصراع دوم ، جناس )
بيت 4 : ور نى : و گرنه كار بر نمىآيد : مراد حاصل نمىشود
به جز ديدار چهرهى زيباى دلدار به هيچ طريق ديگر مراد من حاصل نمىشود .
بيت 5 : مقيم : اقامت گزيدن سواد : سياهى شهر ، در اينجا به معنى اقامتگاه
دل ، شكنج گيسوان مشكين تو را جايگاه زيبا و دلپذيرى براى اقامت ديد و در همانجا رحل اقامت افكند و ديگر از آن آوارهى بلاكش خبرى در دست نيست .
بيت 6 : شست : قلاب ماهيگيرى ، دام ، زهگير كمان تيراندازى كه در اين بيت كمان تيراندازى معنى مىدهد . شست صدق : صداقت به كمان تيراندازى تشبيه شده است .
با كمان نيت پاك و صدق گفتار ، هزار تير دعا رها كردم ولى چه سود كه هيچيك مؤثر واقع نمىشود .
بيت 7 : بسم : بسى ، بسيار
دلم داستانهاى زيادى براى گفتن به نسيم سحر دارد ، اما از بخت بد امشب از سحر خبرى نيست .
بيت 8 : بلاى زلف سياهت : غم و محنت دسترسى نداشتن به زلف سياهت
در خيال بىحاصل دسترسى به گيسوان مشكينت عمرم سپرى شد ، ولى غم دورى از زلف سياهت پايانپذير نيست .
بيت 9 : ز بس كه شد . . . : دل حافظ از همهى مردم بىعاطفه گريخت و در پيچ و تاب گيسوى تو مقيم شد و ديگر بيرون نمىآيد .