غزل 184 [ دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند ]
1 دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند * گِل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
2 ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت * با من راهنشين بادهى مستانه زدند
3 آسمان بار امانت نتوانست كشيد * قرعهى كار به نام من ديوانه زدند
4 جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه * چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
5 شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد * صوفيان رقصكنان ساغر شكرانه زدند
6 آتش آن نيست كه از شعلهى او خندد شمع * آتش آن است كه در خرمن پروانه زدند
7 كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب * تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند