[ شرح ] غزل 156
بيت 1 : به حسن و خلق . . . : هيچكس به زيبايى و خوشخلقى و وفادارى محبوب ما نيست ، و تو در حد آن نيستى كه نظر ما را دربارهى محسنات دلدار انكار كنى . ( مخاطب ، صوفى و زاهد رياكار است . )
بيت 2 : جلوه : نمودن خود به كسى ، نمايش دادن
بيت 3 : صحبت ديرين : دوستى قديم به حق صحبت ديرين : سوگند به دوستى قديم يكجهت : يكرنگ ، يكدل حقگزار : حقشناس
سوگند به حقيقت دوستى قديم كه هيچكس در وفادارى و رازدارى به پايهى محبوب يكرنگ و حقشناس ما نمىرسد .
بيت 4 : كلك صنع : قلم نقاش آفرينش
نقاش آفرينش هزاران گونه نقش زيبا آفريده است ولى هيچيك از آنها به زيبايى نقش دلدار ما نيست .
بيت 5 : نقد : سكهى زر خالص ، سره بازار كاينات : جهان عيار : مقياس ، سنجش طلاى خالص سكهى صاحب عيار : به ايهام دور ، منظور خواجه قوام الدين صاحب عيار وزير شاه شجاع است كه به خواجه حافظ ارادت مىورزيده است .
هزاران سكهى زر خالص در بازار جهان ارائه مىشود ، ولى هيچيك از آنها در خلوص و عيار به سكهى تمام عيار ما نمىرسد .
بيت 6 : دريغ : افسوس
افسوس كه كاروان عمر چنان با سرعت گذشت كه ديگر ما به گرد آن هم نمىرسيم .
بيت 7 : واثق : اميدوار
بيت 8 : چنان بزى : آنچنان زندگى كن كه
آن چنان زندگى كن كه از خاك جسم خاكىات پس از مرگ در گذرگاهها غبار كدورتى به خاطر هيچكس ننشيند .
چنان با نيك و بد سر كن كه بعد از مردنت عرفى * مسلمانت به زمزم شويد و هندو بسوزاند
« عرفى شيرازى »
بيت 9 : بسوخت حافظ . . . : مىترسم كه حكايت سوز و ساز حافظ به گوش پادشاه خوشبخت نرسد .