[ شرح ] غزل 146
بيت 1 : صبا : باد سحرگاهى دل شوريدهى ما را : دل عاشق پريشان ما را به اميد وصال گيسوى يار شاد مىكرد . بو : اميد ، آرزو
باد سحرگاهى با آوردن بوى زلف دلدار ما را به وصال او اميدوار مىكرد . ( « بو » در مصراع اول و « بو » در مصراع دوم « جناس » )
بيت 2 : صنوبر : درختى رعنا و زيبا ، به كنايه قامت معشوق باغ ديده : چشم عاشق به باغ تشبيه شده است . بركندم : ريشه كن كردم ، بيرون آوردم .
من نقش آن صنوبر زيبا را ( نقش قامت يار را ) كه ثمرى جز محنت و غم نداشت ، از باغ چشمم بيرون آوردم . ( عشق دلدار را از دل بيرون كردم . )
بيت 3 : فروغ ماه . . . : پرتو نورانى رخسار همچون ماه دلدار را كه از بام قصرش مىديدم ، آنچنان درخشان بود كه خورشيد در برابر انوار تابان چهرهى او شرمسار گشته و صورتش را به طرف ديوار برمىگرداند . ( مبالغه )
بيت 4 : هنجار : طريق ، سو ، راه - از بيم اين كه مرا اسير عشقش كند و دلم را به يغما برد ، دل را از سينه كندم و رها كردم ، ولى در حالى كه خون از دل جارى بود ، همچنان به سوى او مىرفت و تلاش من در اين راه ، باطل بود و دل اسير دام عشق او گرديد !
بيت 5 : گه و بىگه : هر از گاهى
تنها با ترانهى رامشگر و آواز دلانگيز ساقى گاهوبىگاه از خود بىخود مىشدم و خاطرهى وصال دلدار را در سر مىپروراندم و با خيال او عشقبازى مىكردم . چرا كه وصال او امرى غير ممكن بود .
مجال من همين باشد كه پنهان عشق او ورزم * كنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد
« حافظ »
بيت 6 : زنار : پارچهى قرمز رنگى كه روحانيون مسيحى حمايل مىكنند يا به كمر مىبندند و در زمان قديم همه مسيحيان ذمى براى شناخته شدن مجبور به استفاده از آن بودند . در اينجا منظور از « زنار » نماد مسيحيت است . - هر هدايتى كه معشوق مىفرمايد به صلاح عاشق است و او را به سرمنزل مقصود مىرساند .
به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد * كه سالك بىخبر نبود ز راه و رسم منزلها
« حافظ »
بيت 7 : عفا اللّه : بخشش الهى نصيب او باد - عفو پروردگار نصيب كمان ابروى او باشد ، اگر چه مرا ناتوان كرد ولى گاهى نيز با ناز و كرشمه پيامى به بالين بيمار عشقش مىفرستاد .
بيت 8 : صوفىوار : مانند صوفيان رياكار كه تنگ شراب را زير خرقه مخفى مىكنند .