غزل 115 [ درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد ]
1 درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد * نهال دشمنى بر كن كه رنج بىشمار آرد
2 چو مهمان خراباتى به عزت باش با رندان * كه درد سر كشى جانا گرت مستى خمار آرد
3 شب صحبت غنيمت دان كه بعد از روزگار ما * بسى گردش كند گردون بسى ليل و نهار آرد
4 عَمارىدار ليلى را كه مهد ماه در حكم است * خدا را در دل اندازش كه بر مجنون گذار آرد
5 بهار عمر خواه اى دل و گرنه اين چمن هر سال * چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
6 خدا را چون دل ريشم قرارى بست با زلفت * بفرما لعل نوشين را كه زودش با قرار آرد
7 در اين باغ از خدا خواهد دگر پيرانهسر حافظ * نشيند بر لب جويى و سروى در كنار آرد