غزل 114 [ هماى اوج سعادت به دام ما افتد ]
1 هماى اوج سعادت به دام ما افتد * اگر تو را گذرى بر مقام ما افتد
2 حبابوار براندازم از نشاط كلاه * اگر ز روى تو عكسى به جام ما افتد
3 شبى كه ماه مراد از افق شود طالع * بود كه پرتو نورى به بام ما افتد
4 به بارگاه تو چون باد را نباشد بار * كى اتفاق مجال سلام ما افتد
5 چو جان فداى لبش شد خيال مىبستم * كه قطرهاى ز زلالش به كام ما افتد
6 خيال زلف تو گفتا كه جان وسيله مساز * كز اين شكار فراوان به دام ما افتد
7 به نااميدى از اين در مرو بزن فالى * بود كه قرعهى دولت به نام ما افتد
8 ز خاك كوى تو هرگه كه دم زند حافظ * نسيم گلشن جان در مشام ما افتد