غزل 86 [ ساقى بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت ]
1 ساقى بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت * كار چراغ خلوتيان باز درگرفت
2 آن شمع سر گرفته دگر چهره برفروخت * و اين پير سالخورده جوانى ز سر گرفت
3 آن عشوه داد عشق كه مفتى ز ره برفت * و آن لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت
4 زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب * گويى كه پستهى تو سخن در شكر گرفت
5 بار غمى كه خاطر ما خسته كرده بود * عيسى دمى خدا بفرستاد و برگرفت
6 هر سروقد كه بر مه و خور حسن مىفروخت * چون تو درآمدى پى كارى دگر گرفت
7 ز اين قصه هفت گنبد افلاك پرصداست * كوتهنظر ببين كه سخن مختصر گرفت
8 حافظ تو اين سخن ز كه آموختى كه بخت * تعويذ كرد شعر تو را و به زر گرفت