غزل 79 [ كنون كه مىدمد از بوستان نسيم بهشت ]
1 كنون كه مىدمد از بوستان نسيم بهشت * من و شراب فرحبخش و يار حور سرشت
2 گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز * كه خيمه سايهء ابر است و بَزمگه لب كشت
3 چمن حكايت ارديبهشت مىگويد * نه عاقل است كه نسيه خريد و نقد بهشت
4 به مى عمارت دل كن كه اين جهان خراب * بر آن سر است كه از خاك ما بسازد خشت
5 وفا مجوى ز دشمن كه پرتوى ندهد * چو شمع صومعه افروزى از چراغ كِنِشت
6 مكن به نامهسياهى ملامت من مست * كه آگه است كه تقدير بر سرش چه نوشت
7 قدم دريغ مدار از جنازهى حافظ * كه گرچه غرق گناه است مىرود به بهشت