[ شرح ] غزل 54 « * »
بيت 1 : مردم چشم : مردمك چشم
از بس كه براى وصالت خون گريستهام ، كاسهى چشمم در خون نشسته است . ببين براى وصل تو ، مردم چه حالتى دارند . ( مردم و مردم ، جناس )
بيت 2 : لعل : سنگ معدنى گران قيمت به رنگ سرخ لعل تو : كنايه از لب گلگون محبوب چشم مست و مىگون : چشم مست و خمار - دور از لب سرخفام تو و چشمان مستىبخشت ، از ساغر غم به جاى شراب ، خون دل مىنوشم .
بيت 3 : مشرق : سمت طلوع خورشيد طلعت : چهره ، صورت همايون : مبارك اگر آفتاب چهرهى تو از كوى و سراى من طلوع كند ، ستارهى اقبالم خجسته و مبارك است .
بيت 4 : حكايت لب شيرين كلام فرهاد است : فرهاد پيوسته از شيرينى لبان شكرين « شيرين » سخن مىگويد . « * * »
شكنج طره ليلى مقام مجنون است : خانهى مجنون هم ، چين و شكن گيسوان ليلى است . « * * * »
بيت 5 : دلم بجو : به من محبت كن
بيت 6 : ز دور باده : با گرداندن جام شراب در مجلس ، اى ساقى ! آسايش خاطرى به حاضرين بده .
بيت 7 : جان راحتى : آسايش خاطر
بيت 8 : رود عزيز : پسر نازنينم - از وقتى كه پسر عزيزم فوت كرده است ، سيلاب اشك مانند رود جيحون دامنم را در سيلاب فروكشيده است .
بيت 9 : ز بىخودى . . . : حافظ در عالم بىخبرى و شدت غم و غصه ، خواهان محبوب از دست رفتهاش مىباشد ( مثل آن است كه گدايى در تلاش يافتن گنج نايافتنى قارون باشد . )
هامش
* حافظ اين غزل را در سوگ پسرش سروده است .
* * فرهاد ، سنگتراش ماهرى بوده است كه به امر خسرو پرويز ، پادشاه ساسانى مأمور كندن كوه بيستون در كرمانشاه مىشود . فرهاد هنگام كار ، چشمش به « شيرين » معشوقهى خسرو پرويز مىافتد و دل به او مىبندد .
خسرو پرويز هر كوششى مىكند كه فرهاد را از اين فكر بيرون آورد ، ثمربخش واقع نمىشود ؛ لذا براى رهايى از دست رقيب ( فرهاد ) كسى را نزد او مىفرستد و به دروغ ، خبر مرگ شيرين را به فرهاد مىدهد . فرهاد با شنيدن اين خبر از شدت ناراحتى ، با همان تيشهى سنگتراشى سر خود را مىشكافد . ( خلاصهاى از شيرين و فرهاد نظامى )
* * * به داستان عاشقانهى « ليلى و مجنون » نظامى مراجعه شود .