غزل 50 [ به دام و زلف تو دل مبتلاى خويشتن است ]
1 به دام و زلف تو دل مبتلاى خويشتن است * بكش به غمزه كه اينش سزاى خويشتن است
2 گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما * به دست باش كه خيرى به جاى خويشتن است
3 به جانت اى بت شيرين دهن كه همچون شمع * شبان تيره مرادم فناى خويشتن است
4 چو راى عشق زدى با تو گفتم اى بلبل * مكن كه آن گل خندان به راى خويشتن است
5 به مشك چين و چِگل نيست بوى گل محتاج * كه نافههاش ز بند قباى خويشتن است
6 مرو به خانهى ارباب بىمروت دهر * كه گنج عافيتت در سراى خويشتن است
7 بسوخت حافظ و در شرط عشقبازى او * هنوز بر سر عهد و وفاى خويشتن است