[ شرح ] غزل 50
بيت 1 : به دام زلف تو . . . : دل من خود ، خويشتن را اسير دام زلف تو كرده و سزاوار است كه با تير غمزههاى تو هلاك شود .
بيت 2 : گرت ز دست برآيد : اگر بتوانى مراد خاطر ما : برآوردن حاجت ما به دست باش : آگاه باش كه خيرى به جاى خويشتن است : عمل شايسته و خداپسندانهاى است .
بيت 3 : به جانت : سوگند به جان عزيزت بت شيريندهن : محبوب نوشينلب و شيرينگفتار
بيت 4 : چو راى عشق زدى . . . : هنگامى كه به فكر عاشقى و عشقورزى افتادى ، اى بلبل به تو گفتم كه آن گل خندان ( دلدار ) خود رأى است و به تو و عشقت اهميتى نمىدهد ، پس صرفنظر كن ، نپذيرفتى . آن گل خندان . . . : به استعاره دلدار به رأى خويشتن است : خود رأى است .
بيت 5 : مشك : مادهى خوشبويى كه از شكم آهوى مشك به دست مىآيد چگل : نام شهرى است در تركستان كه زنان و دوشيزگان آن شهر به زيبايى شهرهاند . ضمنا در قديم ، صنعت شمعسازى آن شهر مشهور بوده و مشك آن نيز معروف است .
نافه : مادهى خوشبويى كه با شكافتن ناف آهو تهيه مىشود و بهترين آن نافهء آهوان چين است . به مشك چين و . . . : گل به واسطهى گلبرگهاى معطرش ، آن قدر معطر و لطيف است كه نيازى به مشك چين و چگل ندارد . بند قباى خويشتن است : منظور گلبرگهاى خود گل است .
بيت 6 : ارباب بىمروت دهر : روزگار گنج عافيت : سلامت تو مانند گنجى در خانهى خود توست .
بيت 7 : بسوخت حافظ . . . : حافظ سوخت وليعهد عشقبازى با دلدار را هنوز محترم نگاه داشته است .