غزل 48 [ عارف از پرتو مى راز نهانى دانست ]
1 عارف از پرتو مى راز نهانى دانست * گوهر هركس از اين لعل توانى دانست
2 قدر مجموعهى گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هر كو ورقى خواند معانى دانست
3 عرضه كردم دو جهان بر دل كار افتاده * به جز از عشق تو باقى همه فانى دانست
4 آن شد اكنون كه ز ابناى عوامانديشم * محتسب نيز در اين عيش نهانى دانست
5 دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد * ورنه از جانب ما دلنگرانى دانست
6 سنگ و گل را كند از يمن نظر لعل و عقيق * هر كه قدر نفس باد يمانى دانست
7 اى كه از دفتر عقل آيت عشق آموزى * ترسم اين نكته به تحقيق ندانى دانست
8 مى بياور كه ننازد به گل باغ جهان * هر كه غارتگرى باد خزانى دانست
9 حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت * ز اثر تربيت آصف ثانى دانست