غزل 41 [ اگر چه باده فرحبخش و باد گلبيز است ]
1 اگر چه باده فرحبخش و باد گلبيز است * به بانگ چنگ مخور مى كه محتسب تيز است
2 صراحيى و حريفى گرت به چنگ افتد * به عقل نوش كه ايام فتنهانگيز است
3 در آستين مُرَقّع پياله پنهان كن * كه همچو چشم صراحى زمانه خونريز است
4 به آب ديده بشوييم خرقهها از مى * كه موسم ورع و روزگار پرهيز است
5 مجوى عيش خوش از دور باژگون سپهر * كه صاف اين سر خم جمله دردىآميز است
6 سپهر بر شده پرويزنى است خونافشان * كه ريزهاش سر كسرى و تاج پرويز است
7 عراق و فارس گرفتى به شعر خوش حافظ * بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريز است