هنگام زايمان ، مادر و فرزندش هر دو بدرود حيات گفتند .
پدرش با درگذشت همسر خود و براى كفالت و سرپرستى از طفل كوچك خويش ، بانوى ديگرى را به همسرى خود برگزيده و اين محترمه هم با مهربانيها و نوازشهاى خود خاطرى شاد براى اين كودك خردسال فراهم نمود . به طورى كه هرگاه آيت اللّه به ياد آن مخدره مىافتادند ، از مهربانيها و احسان و اكرام او سخن مىگفتند و برايش طلب رحمت و ذكر خير مىفرمودند .
پدر پير و روشن ضميرش فرزند كوچك خود را در سنين پنج سالگى به مكتب فرستاد و او را به فراگيرى قرائت قرآن و خواندن و نوشتن پارسى گمارد .
معظم له خود مىفرمودند :
« پدرم كه ما را به مكتب فرستاده بود ، كتاب « حيات القلوب » را دستم داده بود كه در مكتب بخوانم و بنابراين دوران كودكى آيت اللّه با فراگرفتن قرآن و كتابهايى مانند حيات القلوب سپرى شد » .
خاطرهاى از دوران كودكى
نقل است كه :
« روزگارى كه ايشان به مكتب مىرفتند و پدر را هم از دست داده بودند ، رسم چنان بود كه هنگام ظهر و وقت نهار ، كودكان غذايشان را بر روى هم ريخته و با هم مىخوردند ، اما آيت اللّه فقيد به كنارى رفته و جداگانه غذايش را مىخورد و هرچه ديگران اصرار مىكردند كه ايشان هم با آنان غذا بخورد نمىپذيرفت و مىگفت : شايد پدران شما راضى نباشند كه من از غذايتان استفاده كنم .
روزى بچهها غذاى او را برداشتند و بر روى غذاى خود ريختند تا مجبور شود با آنها نهار خورد ، ايشان آن روز را نهار نخورده و در خوراك آنان شركت ننمود » .