دارم . »
73 و گفت « عرش خداى بر پشت ما ايستاده بود . اى جوانمردان ، نيرو كنيد و مرد آساى باشيد ، كه بار گرانست » .
74 و گفت « چه گوئيد در مردى كه قدم نه به ويرانى دارد و نه به آبادانى ، و خداى ، تعالى ، او را در مقامى مىدارد كه روز قيامت خدا او را برانگيزاند و همهء خلق ويرانى و آبادانى به نور او برخيزند ، و همه خلق را به دو بخشند ، كه دعا نكند در اين جهان و شفاعت نكند در آن جهان ؟ »
75 و گفت « در سراى دنيا زير خاربنى با خداوند زندگانى كردن از ان دوستر دارم كه در بهشت زير درخت طوبى كه ازو من خبرى ندارم » .
76 و گفت : اينجا نشسته باشم گاه گاه از آن قوّت خداوند چندان با من باشد كه گويم « دست بركنم و آسمان از جاى برگيرم و اگر پاى بر زمين زنم به نشيب فرو برم » . و گاه باشد كه به خويشتن بازنگرم روى با خدا كنم و گويم « با اين تن و خلق كه مرا هست چندين سلطنت به چه كار آيد ؟ » .
77 و گفت « چشندهام و خود ناپديد ، و شنوندهام و خود ناپديد ، و گويندهام و خود ناپديد » .
78 و گفت « دست از كار بازنگرفتهام تا چنان نديدم كه دست به هوا فراز كردم هوا در دست من شوشهء زر كردند ، و دست بدان فراز نكردم بسبب آنكه كرامت بود و هر كه از كرامت فراگيرد آن در بر وى ببندند و ديگرش نبود . »
79 و گفت « فرو شوم كه ناپديد شوم در هر دو جهان ، و يا برآيم كه همه من باشم . زنهار تا مرده دل و قرّا نباشى ! »
80 و گفت « به سنگ سپيد مسأله باز پرسيدم ، چهار هزار مسألهء مرا جواب كرد در كرامت » .
81 و گفت « بدان كسى كه من تمنّى نان گستاخى كنم شما بدانيد كه او
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 45
مساهمون: مجتبى مينوى
ص٤٥