شيخ در نماز شدى و گاو همچنان شيار مىكردى تا وقتى كه شيخ باز آمدى .
27 نقلست كه عمر « 30 » بو العباسان شيخ را گفت « بيا تا هر دو دست يكديگر گيريم و از زبر « 31 » اين درخت بجهيم » ، و آن درختى بود كه هزار گوسفند در سايهء او بخفتى ؛ شيخ گفت « بيا تا هر دو دست لطف حق گيريم و بالاى هر دو عالم بجهيم » شيخ گفت « 32 » « بيا كه نه به بهشت التفات كنم « 33 » و نه به دوزخ . »
28 روزى شيخ المشايخ پيش آمد طاسى پر آب پيش شيخ نهاده بود ، شيخ المشايخ دست در آب كرد و ماهى زنده بيرون آورد . شيخ ابو الحسن گفت « از آب ماهى نمودن سهل است ، از آب آتش بايد نمودن » . شيخ المشايخ گفت « بيا تا بدين تنور فرو شويم تا زنده كى برآيد » . شيخ گفت « يا عبد اللّه ، بيا تا به نيستى خود فرو شويم تا به هستى او كه برآيد . » شيخ المشايخ ديگر سخن نگفت .
29 نقلست كه شيخ المشايخ گفت « سى سالست كه از بيم شيخ ابو الحسن نخفتهام و در هر قدم كه پاى در نهادم قدم او پيش ديدهام ، تا به جائى كه دو سالست تا مىخواهم در بسطام پيش ازو به خاك با يزيد رسم نمىتوانم ، كه او از خرقان سه فرسنگ آمده است و پيش از من آنجا رسيده . »
30 مگر روزى در اثناى سخن شيخ همى گفته است « هر كه طالب اين حديث است قبلهء جمله اينست » و اشارت به انگشت كالوچ « 34 » كرد ، چهار انگشت بگرفته و يكى بگشوده . آن سخن با شيخ المشايخ مگر بگفته بودند . او از سر غيرت بگفته است كه « چون قبلهء ديگر پديد آمد ما اين قبله را راه
هامش
( 30 ) - در منتخب نور العلوم « عمّى » آمده ، ف 643 و 644 ديده شود .
( 31 ) - در اصل : از زير .
( 32 ) - يعنى باز شيخ ابو الحسن گفت .
( 33 ) - ظ : كنيم .
( 34 ) - يعنى انگشت كوچك دست كه در عربى خنصر گويند .