34 عبد اللّه انصارى گويد كه « مرا بند بر پاى نهادند و به بلخ مىبردند در همه راه با خود انديشه همى كردم كه « به همه حال بر اين پاى من ترك ادبى رفته است » . چون در ميان شهر رسيدم گفتند « مردمان سنگ بر بام آوردهاند تا در تو اندازند » . اندر اين ساعت مرا كشف افتاد كه روزى سجّادهء شيخ باز مىانداختم سر پاى من بدان جا باز آمد . در حال ديدم كه دستهاى ايشان همچنان بماند و سنگ نتوانستند انداخت » .
35 نقلست كه چون شيخ بو سعيد بر شيخ رسيد قرصى چند جوين بود معدود ، كه زن پخته بود ، شيخ گفت « ايزارى بر زبر اين قرصها انداز و چندانكه مىخواهى بيرون مىگير ، و ايزار « 37 » برمگير » . زن چنان كرد .
نقلست كه چون خلق بسيار گرد آمدند قرص چندانكه خادم همى آورد ديگر باقى بود ، تا يك بار ايزار برداشتند قرصى نماند . شيخ گفت « خطا كردى ، اگر ايزار برنگرفتى همچنان تا قيامت قرص از ان بيرون مىآوردندى » . چون از نان خوردن فارغ شدند شيخ بو سعيد گفت « دستورى بود تا چيزى برگويند ؟ » شيخ گفت « ما را پرواى سماع نيست . ليكن بر موافقت تو بشنويم » . به دست بر بالشى مىزدند و بيتى برگفتند . و شيخ در همه عمر خويش همين نوبت به سماع نشسته بود . مريدى بود شيخ را ، ابوبكر خرقى گفتندى ، و مريدى ديگر . در اين هر دو چندان سماع اثر كرد كه رگ شقيقهء هر دو برخاست و سرخى روان شد . بو سعيد سر برآورد و گفت « اى شيخ ، وقتست كه برخيزى » . شيخ برخاست و سه بار آستين بجنبانيد و هفت بار قدم بر زمين زد ، جمله ديوارهاى خانقاه در موافقت او در جنبش آمدند . بو سعيد گفت « باش ، كه بناها خراب شوند » پس گفت « بعزّة اللّه كه آسمان و زمين موافقت ترا در رقصند . » چنين نقل كردهاند كه در آن حوالى چهل روز طفلان شير فرانستدند .
هامش
( 37 ) - در اصل : ايزارى .