تخطي إلى المحتوى الرئيسي

احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
پرسيد كه « چرا بر جنازه نماز نمىكنيد ؟ » گفتند « تا قطب عالم بيايد ، كه روزى پنج بار قطب اينجا امامت كند . » مريد شاد شد ، يك زمان بود ، همه از جاى بجستند . گفت : شيخ را ديدم كه در پيش استاد و نماز بكرد و مرا دهشت افتاد . چون به خود باز آمدم مرده را دفن كردند و شيخ برفت . گفتم « اين شخص كه بود ؟ » گفتند « ابو الحسن خرقانى . » گفتم « كى باز آيد ؟ » گفتند « به وقت نماز ديگر . » من زارى كردم كه « من مريدى « 36 » اويم و چنين سخنى گفته‌ام . شفيع شويد تا مرا به خرقان برد كه مدّتى شد تا در سفرم . » پس چون وقت نماز ديگر درآمد ديگر باره شيخ را ديدم در پيش شد . چون سلام بداد من دست به دو در زدم و مرا دهشت افتاد ، و چون به خود باز آمدم خود را بر سر چهار سوى رى ديدم ، روى به خرقان آوردم . چون نظر شيخ بر من افتاد گفت « شرط آنست كه آنچه ديدى اظهار نكنى ، كه من از خداى درخواست كرده‌ام تا بدين جهان و بدان جهان مرا از خلق باز پوشاند ، و از آفريده مرا هيچ كس نديد مگر زنده‌اى ، و آن با يزيد بود » . 33 نقلست كه امامى به سماع احاديث مىشد به عراق . شيخ گفت « اينجا كس نيست كه إسنادش عاليتر است ؟ » گفت « نه همانا . » شيخ گفت « مردى أمّىام ، هر چه حق ، تعالى ، مرا داد منّت ننهاد ، و علم خود مرا داد منّت نهاد » . گفت « اى شيخ ، تو سماع از كه دارى ؟ » گفت « از رسول عليه السّلام » . مرد را اين سخن مقبول نيامد . شبانه به خواب ديد مهتر را ، صلّى اللّه عليه ، كه گفت « جوانمردان راست گويند » . ديگر روز بيامد و سخن آغاز كرد به حديث خواندن . جائى بودى كه شيخ گفتى « اين حديث پيغامبر نيست » . گفتى « به چه دانستى ؟ » شيخ گفتى « چون تو حديث آغاز كردى دو چشم من بر ابروى پيغامبر بود ، عليه السّلام ، چون ابرو دركشيدى مرا معلوم شدى كه از اين حديث تبرّا مىكند » .
هامش
( 36 ) - معلوم نيست ياء بدل كسرهء اضافه است يا ياء وحدت بمعنى اينكه يك تن از مريدان او هستم .