بودند . چون وقت نماز فريضه درآمد از هر طرفى روى بدين مقام آوردند .
پرسيدم كه « امام شما را نام چيست ؟ » گفتند كه « ابو الحسن خرقانى » .
حكايت خود با ايشان در ميان نهادم تا شفيع شوند تا از من عفو كند ، و ديگر آنكه مرا به مقام خود برد . چن قامت فريضه بگفتند هم شيخ را ديدم در پيش ايستاده و نماز كرد ، و من از هوش بشدم . چون به خود آمدم خود را بر سر چهارسوى رى ديدم ، روى به خرقان كردم . چون از در خانقاه درآمدم خواجه گفت « هر چه به ويرانى ديدى آن را به آبادانى نگوئى كه از خداى خود خواستهام تا در هر دو جهان مرا پوشيده دارد ، و مرا كس نديد مگر ابو يزيد اندكى . »
657 شيخ ؟ ؟ ؟ حر ابو ال ؟ ؟ ؟ اسمان گفت « زيارتهاى شام بكردم ، چون بغداد آمدم مرا گفتند « علام مادا ؟ ؟ ؟ ى را ديدهاى و زيارتش كردهاى ؟ كه وى قطب عالم است و از شاگردان شبلى است ، رحمه اللّه » . بازگشتم و به طلب وى شدم ، چهار سد فرسنگ ، در ديهى از ديههاى شام يافتم وى را در انبوهى ، نتوانستم ديدن تا روزى ديدم وى را بر غرفهاى ، سلام كردم ، دست دراز كرد و ؟ ؟ ؟ ام چشم برداشت خادمش به عصابهاى بربست آنگاه گفت « و عليك السّلام ، از كجائى ؟ » گفتم « از خرقان » . گفت « به چه كار آمدهاى ؟ » گفتم « به زيارت » . گفت « آنجا هيچ مردى نيست ؟ » گفتم « هست » . گفت « كيست ؟ » گفتم « ابو الحسن خرقانى پير منست » . گفت « هيچ سخن وى ياد دارى ؟ بگوى » . گفتم « وى مىگويد كه شب نواله كم كن » . پير از هوش بشد ، چون به خود آمد گفت « اى خادم ، طشت بيار » . بياورد ، پير را پاره پاره جگرش برآمد .
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 143
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٤٣