ندادهام ، و أين ذاك ؟ هيهات ، هيهات ! » آنگاه روى به من كرد گفت : « اى جوانمرد ، هذا فى المشاهده ، و هذا فى المعامله و بهذا و صلوا الى الحقّ » آنگاه گفت « تو ندانى كه هلاك مردم در چيست » گفتم « شيخ بهتر داند » گفت « اعطاء المرادات لنفسه و طاعة النّفس فى الشّهوات و تأخير المعاملات الى متى و حتّى و سوف و لعلّ . »
655 وقتى كه بو سعيد به خرقان رسيد عيال شيخ ابو الحسن فرزندى بيرون فرستاد تا شيخ ابو سعيد دست به سر او فرود آورد . بو سعيد گفت « جائى كه شيخ ابو الحسن باشد به من حاجت نباشد » و هم بگريست « هم تو ، اى شيخ ، دست بر سر ما فرود آر » . پس شيخ گفت « اى بو سعيد ، سخنى بگوى » گفت « ادب نبود در اين حضرت فصاحت نمودن » . گفت « اى بو سعيد ، به ولايت شما رسم بود جلوه كردن عروس را ؟ » گفت « بود » . گفت « در آن جمع از نظارگيان كسى باشد كه اگر روى بگشايد عروس خجل شود ؟ » پس بو سعيد سخن آغاز كرد . گويند عيال شيخ پيوسته با شيخ در خصومت بودى ، شيخ بو سعيد در ميان سخن روى سوى خادم كرد و گفت « عيال شيخ را بگوى كه وقت شد كه نيز خصومت نكنى » . گويند بعد از ان هرگز خصومت نكرد .
656 مريدى از مريدان شيخ مدّتى التماس مىكرد كه « اى شيخ ، مرا دستورى ده تا به كوه لبنان و مسجد شونيزيّه به بغداد شوم و قطب عالم را زيارت كنم » . دستورى يافت ، به كوه لبنان رسيد ، جمعى ديد نشسته ، روى به قبله كرده و جنازهاى پيش ايشان نهاده ، مردى بر آنجا ، گفتم « چرا نماز نمىگزاريت ؟ » يكى گفت « انتظار قطب عالم مىكنيم كه امام ماست و پنج نماز حاضر شود » . تا درين بوديم كه شيخ را ديدم كه فراز آمد بر همان هيأت كه در خرقان مىگردد ، پيش شد و نماز افتتاح كرد ، مرا غشى افتاد . چون به خود آمدم گورى ديدم آنجا نهاده و هيچ كس آنجا نمانده
احوال و اقوال شيخ أبوالحسن خرقانى ( اقوال اهل تصوف درباره او بضميمه منتخب نور العلوم ) ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: مجتبى مينوى
ص١٤٢