رباعى
از شبنم عشق خاك آدم گِل شد * شورى برخاست فتنهاى حاصل شد
سر نشتر عشق بر رگ روح زدند * يك قطره فرو چكيد « 1 » نامش دل شد
در خبر است كه هر آسمانى و هر ملكى را اسمى معين به قدس است كه قوت او أبد الآباد از آن بود ؛ و آن كه « لطيف » داند ، « قهار » نداند و آن كه « عظيم » گويد ، « ستار » نگويد . و
عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها
« 2 » خاصيت خليفهء خدا و مظهر تام « 3 » الوهيت آدم صفىّ است - عليه السلام - « 4 »
شعر
چو آدم را فرستاديم بيرون * جمال خويش بر صحرا نهاديم « 5 »
و در اين مقام اسرارى عظيم است و ضرر خلق در سماع آن بيش از نفع باشد ؛ هر آينه عنان بيان كشيده اولىتر ؛ ترسم كه اگر زمام اختيار از دست بيرون شود ، چيزى نبشته شود كه از دريچهء غيب به زبان اعتراضى اين زمزمه آغاز كند :
بيت
بلبل بر گل هزار افسانه بگفت * سوز دل شمع و راز پروانه بگفت
رازى كه كسى محرم آن راز نبود * از بيخردى بلبل ديوانه بگفت
اين مقدار كه گفته آمد كفايت است و چنين مختصر بيش از اين
هامش
( 1 ) . ص ، ل : از او چكيد .
( 2 ) . سورهء بقره ( 2 ) ، آيهء 31 .
( 3 ) . ل : نام .
( 4 ) . ل : صلوات الله عليه و سلم .
( 5 ) . شعر از فريد الدين عطار : ديوان ، ص 416 ، با مطلع :هر آن نقشى كه در صحرا نهاديم * تو زيبا بين كه ما زيبا نهاديم