تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 788

مساهمون:

ص٧٨٨
داود ، پسر سلطان محمود از آذربايجان براى او نوشت ، كه اگر به دينور آيد ، با سپاه خود از او استقبال خواهد كرد ، تا متفقا بر سر سلطان مسعود بتازند . ولى مسترشد اين دعوت را نپذيرفت [ و خود پيش رفت تا به دايمرج رسيد ] . در آنجا سپاه خود را تعبيه داد . در ميمنه يرنقش بازدار ، و نور الدوله [ 1 ] سنقر و قزل و برسق پسر برسق را قرار داد ، و در ميسره چاولى و برسق شراب سالار [ 2 ] و اغل‌بك را نهاد . اغل‌بك از امراى سلجوقى بود ، كه خليفه او را به سبب گرايشى كه به سلطان نشان داده بود زندانى كرده بود ، و اينك آزادش ساخته بود اين واقعه در دهم رمضان سال 529 اتفاق افتاد . ميسرهء سپاه مسترشد پيش راند . سپاه مسعود آن را در ميان گرفت ، و پس از جنگى همهء سپاه خليفه منهزم شد . خليفه نيز با همه موكبش به اسارت افتاد . در ميان اسيران ، شرف الدين على بن طارد الزينبى و قاضى القضاة و خطبا و فقها و شهود و جمعى ديگر نيز ديده مىشدند . مسترشد را به خيمه‌اى نشاندند ، و ديگران را در قلعهء سرجهان [ 3 ] زندانى كردند . سلطان پس از اين فتح به همدان بازگرديد و امير بك‌آبه [ 4 ] المحمودى [ 5 ] را به بغداد گسيل داشت ، تا شحنگى بغداد را بر عهده گيرد . او در آخر ماه رمضان به بغداد رسيد چند تن از بندگان نيز در خدمت او بودند . اينان همهء املاك خليفه را گرفتند و غلاتش را بردند . مردم بغداد از شنيدن خبر زندانى شدن خليفهء خود ، صدا به گريه و شيون بلند كردند و زنان بر سر و سينه زنان به بازارها ريختند . مردم به مسجد حمله آوردند ، منبر را شكستند و از ايراد خطبه ممانعت كردند . سپس به بازارها آمدند و خاك بر سر كردند ، و با ياران شحنه جنگيدند و جمعى از آنان را كشتند . والى و حاجب گريختند ، و آتش فتنه بالا گرفت . سلطان مسعود در ماه شوال خبر يافت كه برادرزاده‌اش محمود در مراغه بر او شوريده است . به قتال او بيرون شد . مسترشد نيز همراه او بود . ولى رسولان از دو سو در آمد و شد افتادند ، تا ميانشان طرح صلح افكنند .
هامش
[ ( 1 ) ] كور الدوله . [ ( 2 ) ] سراب سلار . [ ( 3 ) ] سرحاب . [ 4 ) آى . ] [ ( 5 ) ] المحمدى .