تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
سپاه و مردم تا جزيره رفتند ، و او را از باب شماسيه بيرون راندند . در تاراج خانه او ، دو هزار هزار درهم ربودند و از ديگر متاع‌ها آنچه در حساب نگنجد . همچنين خانه‌هاى سپاهيان او را نيز غارت كردند . سليمان كه مىخواست آتش فتنه را خاموش كند ، فرمان داد كه محمد بن اوس به خراسان بازگردد . آنگاه - چنان كه گفتيم - آشوب خلع معتز و خلافت مهتدى برپا شد . مهتدى در پايان رجب سال 255 ، نزد سليمان كس فرستاد تا در بغداد براى او بيعت بگيرد ، در حالى كه ابو احمد بن متوكل در بغداد بود . معتز او را به بغداد فرستاده بود . سليمان او را به خانه خود انتقال داد و اين سبب آن شد كه سپاه و عامه بر در خانهء او گرد آيند ، تا در باب مرگ و زندگى معتز ، خبرى به دست آورند . ياران سليمان مردم را پس از كشمكش فراوان از گرد خانه دور كردند . روز ديگر در نماز جمعه ، به نام معتز خطبه خواند و مردم آرامش يافتند . روز ديگر مردم به در خانهء سليمان آمدند ، تا با ابو احمد بيعت كنند و از سليمان خواستند تا ابو احمد را به آنان نشان دهد . سليمان ابو احمد را به مردم نشان داد و آنان را وعده داد كه چنان كند كه خواهند . ولى گروهى را بر ابو احمد موكل نمود ، و در ماه شعبان همان سال براى مهتدى بيعت گرفت .

خبر كرج [ 1 ] اصفهان و ابو دلف

پيش از اين گفتيم كه ابو دلف ، در ايام مأمون در كرج جاى داشت . ولى در جنگى كه ميان او و امين رخ داد ، ابو دلف از يارى مأمون سر بر تافت و خود را به كنارى كشيد . با وجود اين مامون او را عفو نمود . ابو دلف همچنان در ناحيهء كرج بود تا بمرد ، و پسرش عبد العزيز به جاى او نشست . در آن ايام فتنه و آشوب ، پسر ابو دلف از مستعين جانبدارى مىكرد . چون وصيف به امارت ناحيهء جبال و اصفهان رسيد ، عبد العزيز بن ابى دلف را در آن نواحى خليفهء خود ساخت و براى او خلعت فرستاد . در ماه رجب سال 253 ، معتز موسى پسر بغاى كبير را حكومت جبال و اصفهان داد ، او نيز مفلح را بر مقدمه بفرستاد . عبد العزيز بن ابى دلف با بيست هزار سپاهى از همدان بيرون آمد . ميان او و مفلح جنگ درگرفت . عبد العزيز منهزم شد و بسيارى از يارانش كشته شدند . مفلح به كرج داخل گرديد ، و عبد العزيز بار ديگر بسيج نبرد كرد . اين بار نيز منهزم گرديد و مفلح بر كرج مستولى گشت . عبد العزيز به دژ نهاوند پناه برد و مفلح زن و فرزند و مادرش را اسير نمود .
هامش
[ ( 1 ) ] كرخ .