تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
زيد ، همراه محمد بن عمر بن على بن ابى طالب و داود بن على بن عبد اللّه بن عباس نزد خالد عبد اللّه القسرى به عراق آمده بودند . خالد نيز آنان را جايزه‌اى داده بود و آنان به مدينه بازگشته بودند . هشام آنان را به نزد خود خواند و در اين امور سؤال كرد . آن سه به جايزه اقرار كردند و سوگند خوردند كه جز آن هيچ نبوده است . هشام سخنشان را باور نمود و آنان را نزد يوسف بن عمر فرستاد . چون از كوفه به مدينه بازمىگشتند در قادسيه فرود آمدند . مردم كوفه نزد زيد كس فرستادند و زيد به كوفه رفت . در سبب اين قيام نيز گفته‌اند كه زيد را با ابن عم خود جعفر بن الحسن المثنى در باب موقوفه‌اى از آن على ( ع ) اختلافى پديد آمد . اين دو ، روزى در مدينه ، در حضور خالد بن عبد الملك بن الحارث مافعه داشتند و به يك ديگر سخنان درشت گفتند . زيد از خالد به سبب آن كه خواستار چنين گفتگويى بود ، برنجيد و نزد هشام به شام رفت . هشام چندى روى از او درپوشيد و اجازهء دخول نمىداد . چون اجازه داد گفتگو با او را به درازا كشانيد ، سپس گفتش كه : تو خواهان خلافت هستى . پس گفت : از نزد من بيرون رو . زيد گفت : آرى بيرون مىروم و از اين پس چنان خواهم بود كه تو را خوش نيايد . چون زيد به كوفه مىرفت ، محمد بن عمر بن على بن ابى طالب او را گفت : تو را به خداى سوگند مىدهم كه نزد خاندان خود بازگردى و به كوفه نروى . آنگاه از آنچه كوفيان با جدش كرده بودند ، سخن گفت . زيد به كوفه آمد و چندى در خفا بزيست و از خانه‌اى به خانه‌اى ديگر مىرفت . شيعه نزد او آمد و شد مىكردند و جماعتى نيز با او بيعت كردند . از آن جمله بودند : سلمة [ 1 ] بن كهيل و نصر بن خزيمة العبسى و معاوية بن اسحاق بن زيد بن حارثة الانصارى و جمعى ديگر از وجوه مردم كوفه . زيد به هنگام بيعت هدف‌هاى خود را برمىشمرد و مىپرسيد : آيا بدين هدف‌ها با من بيعت مىكنيد ؟ مىگفتند : آرى ! آنگاه دست خود بر دست‌هاى آنان مىنهاد و مىگفت : پيمان خداوند بر گردن تو است و پيمان پيامبر او . بايد كه بدين بيعت وفا كنى و با دشمن من برزمى و در نهان و آشكار نيكخواه من باشى . چون بيعت تمام مىشد ، مىگفت : بار خدايا شاهد باش . پانزده هزار تن با او بيعت كردند و گويند چهل هزار نفر . زيد فرمان بسيج ياران خود را داد و نام او بر زبان‌ها افتاد . بعضى گويند : در كوفه آشكارا مىگرديد و داود بن على بن عبد اللّه بن عباس نيز با او بود . و اين به هنگامى بود كه براى گفتگو با خالد بن عبد اللّه القسرى آمده بودند . شيعه نزد او آمدند و كار به بيعت كشيد . چون خبر به يوسف بن عمر رسيد ، او را از كوفه براند . شيعيان او ، به قادسيه رفتند . و بعضى گويند : به ثعلبيه [ 2 ] رفت . داود بن على در اين باب او را ملامت كرد . و سرگذشت جدش حسين را به يادش آورد . شيعيان به زيد گفتند : او خلافت را براى خود و
هامش
[ ( 1 ) ] مسلمه . [ ( 2 ) ] غلبيه .