تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
خاندانش مىخواهد . پس زيد با آنان به كوفه بازگشت و داود به مدينه . بعضى گويند : چون زيد به كوفه آمد ، سلمة [ 1 ] بن كهيل او را از اين كار بازداشت و گفت بر مردم كوفه اعتماد نتوان كرد و گفت : اينان وقتى با جد تو بيعت كردند ، شمارشان چند برابر اينان بود كه با تو بيعت كرده‌اند و او را از تو عزيزتر مىداشتند . زيد گفت : اين مردم با من بيعت كرده‌اند و اجراى آن بر من و برايشان واجب است . سلمة گفت : پس اجازه مىدهى كه من از اين شهر بيرون روم ؟ زيرا مىترسم حادثه‌اى پديد آيد و من نمىخواهم خود را به كشتن دهم و سلمه به يمامه رفت . عبد اللّه بن الحسن المثنى نيز به زيد نامه نوشت و او را به سبب اين خروج ملامت نمود ، و از آن منعش كرد . ولى زيد به سخن او گوش نداد . در كوفه چند زن گرفت و به خانه‌هاى آنان آمد و شد كرد و مردم با او بيعت مىكردند ، تا آنگاه كه اصحاب خود را به بسيج فرمان داد . خبر تدارك قيام ، به يوسف بن عمر رسيد ، به طلب او برخاست . زيد بيمناك شد و در خروج تعجيل نمود . يوسف بن عمر در حيره بود . حاكم او بر كوفه ، حكم بن الصلت بود و رئيس شرطه‌اش ، عمر بن عبد الرحمان بود مردى از قاره [ 2 ] - عبيد اللّه بن عباس الكندى ، با جماعتى از شاميان نيز با او بودند . چون شيعيان دريافتند كه يوسف در طلب زيد است ، گروهى از آنان نزد زيد آمدند و گفتند : درباره شيخين چه مىگويى ؟ زيد گفت : خداوند آنان را رحمت كند و بيامرزد . نديده‌ام كه اهل بيت من جز به نيكى از آنان ياد كرده باشند . نهايت آنچه ما مىگوئيم اين است كه ما از ديگر مردمان به حكومت سزاوارتريم و اين اندازه كه ما مىگوئيم نسبت به آنان مرتكب كفرى نشده‌ايم . آنان در ميان مردم به عدالت عمل كرده و بر وفق كتاب و سنت رفتار نمودند . گفتند : اگر آنان بر تو ستمى روا نداشته‌اند ، اينان نيز نبايد مرتكب ستمى شده باشند . زيد گفت : اينان به همهء مسلمانان ستم روا داشته‌اند و ما ايشان را به كتاب و سنت فرا مىخوانيم . ما مىخواهيم سنت‌ها را زنده سازيم و چراغ بدعت‌ها را فرونشانيم . اگر اجابت كنيد ، به سعادت خواهيد رسيد و اگر اجابت نكنيد ، من ضامن شما نيستم . بدين سخن مردم از او جدا شدند و بيعتش را شكستند و گفتند : پيش از تو امامى بود و اكنون از دنيا رفته است و جعفر پسر او ، بعد از او ، امام ماست . زيد اينان را « رافضه » ناميد . و نيز گويند كه مغيره ، آنگاه كه او را ترك گفتند ، آنان را « رافضه » خواند . يوسف بن عمر ، به حكم بن الصلت امير كوفه نوشت كه مردم كوفه را در مسجد گرد آورد . آنان در مسجد گرد آمدند . آنگاه به طلب زيد به خانهء معاويه بن اسحاق بن زيد بن حارثه فرستادند . زيد شب هنگام از آنجا خروج كرد و جماعتى از شيعه گردش را گرفتند و
هامش
[ ( 1 ) ] مسلمه . [ ( 2 ) ] القاهره .
تاريخ ابن خلدون ( فارسي ) — صفحة 160 | ابن خلدون / عبد المحمد آيتى