دويم اينكه حادث بود ، به اين معنى كه موجود شود بعد ما لم يكن ، و عدمى در ميانه بود واجب الوجود را و عالم را ، و عالم حادث شود بعد ما لم يكن . [ 23 ر ] و واجب الوجود بوده باشد در خارج ، و هيچ با او موجود نباشد ، هيچ اثرى نداشته باشد ، بلكه ذات بحث موجود باشد بىمعلولى و اثرى در خارج . و اين عدم سابق را گويند در زمانى بود موهوم . بلكه زمان را پس از حدوث عالم نيز موجود ندانند ، و مكان عالم را در آن زمان خلأ دانند ، و گويند فضائى بود موهوم غير متناهى ، و عالم در ميان اين فضاى غير متناهى باشد . اما دليل فلاسفه بر حدوث عالم به آن معنى ، او چنان است كه گويند : واجب الوجود مبدأ جميع ممكنات بود ، پس معلول اول واجب بر هيچ چيز موقوف نباشد الا ذات وحدانى واجب ، كه تا هست در فاعليت . اما اينكه وحدانى است « 58 » از آن جهت كه مركب نيست از ماهيّت و وجود ، و نه از جنس و فصل ، و او را نه تركيب خارجى است ، و نه تركيب عقلى ، و واحد بحث بسيط صرف است ، و صفات هيچ ندارد ، الّا ذات بحث ، و كثرت صفات او محض اسم است و نام ، كه اعتبارى [ 129 ] نيز نيست . پس او با اينكه شعور مطلق محض است ، و ارادهء محض ، و قدرت محض ، اينها همه يكى بود . و آن ذات احديّت است ، كه گاه نام شعور و گاهى نام اراده و گاهى نام قدرت برو افتد . و اين نامها را هيچ منشأ انتزاع نباشد به حسب نفس امر ، جز آن امر وحدانى بسيط بحت . و اين همه از آن گويند كه كثرت اعتبارى نفس امرى آخر منتهى شود به اجزاى ذات يا در عقل و يا در خارج ، كه هرگز ذات وحدانى من جميع الجهات قبول كثرت نتواند كرد ، كه از يك جهت امور متكثره عارض نشوند ذاتى را . و هر اعتبارى نفس امرى كه از ذاتى منتزع شود البته آن ذات را مصحّح
شرح فصوص الحكمة — صفحة 67
مساهمون: محمد تقي الأستر آبادي
ص٦٧
هامش
( 58 ) « وحدانيت » ندارد .