تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح فصوص الحكمة — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦

يكى از دانايان در اول كتاب خود فصلى زياده كرد به اين مضمون كه هيچ يك از فلاسفه به حدوث ذاتى به معنى معيت ميل نكرده‌اند و نگفته كه معيّت است ميان واجب الوجود و عالم . و مستند به گفتار ارسطوطاليس شد در « منطق » كه گفت : مسألهء [ قدم و حدوث ] عالم جدلى الطرفين است . و حقيقت سخن ارسطوطاليس از گفتار معلم ظاهر است كه نزاع در قدم ذاتى است و حدوث ذاتى ، نه حدوث به اين معنى كه عدمى متخلل شود ميان علت اولى و عالم لا به زمان ، همانا اين دانا خواست كه آراى فلسفى را همه با شرع يكى كند ، و گويد : صدق است . و حق اينست كه گويند [ 128 ] آنچه از افلاطون منقول است كه : « سقراط حبيبنا و الحقّ حبيبنا . فاذا تخالفا ، فالحقّ أحقّ بالاتباع » . دويم : حدوث است كه عالم را مبدئى قرار دهند ، و سلسلهء فواعل را منتهى سازند به فاعل بالذات موجود كه او را فاعلى و سببى نيايد . « 57 » و اين حدوث كه عبارت است از استناد به علت دو طور گفته‌اند : يكى آنكه در خارج مع باشد با علت ، و عقل انتزاع كند تأخّر در هر مرتبه را ، به اين معنى كه نظام وجود مدام موجود باشد ، و يكى پيش و ديگرى پس نبود در خارج وجود . عقل ملاحظهء نظام كند ، بعضى از اين نظام مقدّم بود بر بعضى . به اين معنى كه اولى به وجود بود ، و علت ديگرى ، هر چند در خارج اين اولويت و اقدميت نباشد ، و چيزى موجود نشده باشد بعد ما لم يكن ، كه هر چيز الّا حوادث زمانى مدام باشد ، ليكن به حيثيتى خاصّ كه عقل را ياراى انتزاع عليت و معلوليت بوده باشد . اين مذهب ارسطوطاليس است و تابعانش چون فارابى و اسكندر و ثامسطيوس و ابو على سينا و اكثر فلاسفه و بعضى .

هامش
( 57 ) - م « و » ندارد .