از نفوس جزئى ، مثلا اسب ، سگ ، انسان و خدايان تعريف متفاوتى وجود داشته باشد ، در اين صورت واژهء « حيوان » به عنوان يك مفهوم كلى را يا « بايد ( الف ) هيچ
( outhen )
انگاشت يا ( ب ) بايد امرى تالى )
usteron )
پنداشت . » اسكندر افروديسى در شرح اين عبارت در كتاب مسائل خود چنين مىآورد : « ارسطو مىگويد اگر اين چيزها يعنى اسب و سگ و انسان و خدا از يك نوع نيستند ، بنا بر اين واژهء ، حيوان ، نوع مشترك آنها نيست ، پس هر يك تعريفى خاص خود دارند ، و در نتيجه لفظ « حيوان » كه محمول مشترك همهء آنهاست يا ( الف ) بر ماهيّت و طبيعت ويژهاى دلالت ندارد ، و چيزى جز يك لفظ مبهم نيست و ( ب ) يا اگر بر چيزى دلالت دارد بايد بدان معنا و مفهوم باشد كه در مورد واژههاى چند معنا )
pollakhos )
وجود دارد ، يعنى ميان آنها تمايز مقدم و تالى باشد )
to proteron kai usteron )
« 1 » » . پس ، در اين عبارت ، چنان كه از تفسير اسكندر افروديسى برمىآيد ، ارسطو در زير اصطلاح
pollakhos legomena
دو نوع واژه قرار مىدهد : ( الف ) واژههاى مشترك و ( ب ) واژههايى كه بر حسب تقدم و تاخر يا مقدم و تالى براى اشياء به كار مىرود . اگر اين عبارت را با آنچه در طوبيقا آمده است و دو نوع واژهاى كه در زير اصطلاح
pollakhos legomena
نام برده شده يعنى ( الف ) واژههاى مشترك و ( ب ) واژههاى مشكّك است يكى در نظر بگيريم مىتوانيم نتيجه بگيريم كه واژههاى مشكّك واژههايى هستند كه بر حسب تقدّم و تأخر بر اشياء تعلّق مىگيرند .
فارابى به دنبال اين توصيف كلى از واژههاى مشكّك سه مثال مىآورد .
مثال اول چنين است : « چون جوهر و عرض » . از روى عبارات مشابه كه در آثار ابن سينا ، غزالى و ديگران آمده است چنين استنباط مىشود كه منظور فارابى اين است كه واژهء « موجود » در اطلاق آن بر « جوهر » و « عرض » واژهاى مشكّك است زيرا
هامش
( 1 ) -Alexandri Scripta Minora ea . l . Bruns ( 1862 ) p . 32 . ll . 4 - 6.