بيش بيرون نيايد از قسمت . پس از اين جا واجب نيايد كه اين الفاظ پنجگانه مشتمل باشد بر جمله معانى كه لفظ كلى به آن يكى منقسم شود . و در اين باب تعسّر و لجاج نشايد كردن و گفتن كه معانى لفظ كلى به جمله همه اين پنجگانهاند . و بايد كه بدانى كه تعسّر و لجاج كردن اين جا از بهر اشتراك دو چيز مختلف را ( افتاده است ) در يك اسم و آن اسم نوع است ( كه ) بر دو قسم متباين همىافتد ، يكى اضافى چون حيوان ، و ديگر ملاصق چون انسان . بل واجب آن است كه گوييم كه اين پنجگانه هر گاه حاصل شوند به قسمت ، ميان ايشان به مناسبت ، امرى ديگر پيدا آيد ، و آن اعتبار حاصل خاصتر است به عامتر ، تا آنچه خاصتر بود نوع گردد مر آن را كه عامتر بود .
چرا مقوله ده آمد نه بيش از اين و نه كم * چه علّت است مر اين را به قسمت و برهان ؟
اگر ممكن گردد بيان كردن به نظرى منطقى كه هر يك از اين مقولات دهگانه بر آنچه همىافتد و دلالت كند ، افتادن و دلالت وى بر سبيل جنس است ، نه بر سبيل اسم مشكل و اسم متفق بنام و بس ، و نه بر سبيل حمل لوازم بر ملزومات ، تا نيز ممكن گرددى بيان كردن به قسمت لفظ موجود ( به ) اين دهگانه ، كه خارج اين دهگانه جنس ديگر نيست ، درست باشدى ، و قول جزم نشايدى گفتن كه مقولات جمله اين دهگانهاند .
لكن اين نوع را از تحقيق نظر كسى از منطقيان نگار نداشته است ، و به اين مشغول نشده است ، از بهر دو معنى : يكى از تعسّر و دشوارى اين طريق ، و ديگر دانستهاند كه اين مطلب چنين كه همىجويند بيرون نيايد ، و واجب نيست قول جزم به عشريّت اين مقولات .
و اما بر سبيل ديگر جز از اين دو ( وجه ) كه ياد كردهايم ، ممكن است بيان كردن به عشريّت اين مقولات . و يكى از طريقها كه به كار دارند اين است كه گويند : شك نيست در آنكه جوهر يكى از مقولات است . پس هر گاه كه نهگانه عرض پيدا كرده شود ، لازم آيد كه مقولات ده باشد . پس گويند : عرض يا در نفس جوهر و موضوع خود مستقر و ثابت