674 . مقتل الحسين عليه السلام ، خوارزمى : روايت شده كه يزيد ، به اسيران اهل بيت ، پيشنهاد ماندن در دمشق را داد . آنان نپذيرفتند و گفتند : ما را به مدينه باز گردان كه آن جا ، هجرتگاه جدّمان است .
يزيد به نُعمان بن بشير گفت : هر چه اينان لازم دارند ، آماده كن و مردى امانتدار و شايسته از شاميان ، همراه آنان بفرست و سواران و ياورانى نيز همراه او كن .
سپس يزيد به آنان ، لباس و هدايايى داد و روزى و حقوقى برايشان معيّن كرد و آن گاه ، على بن الحسين ( زين العابدين ) عليه السلام را خواست و به ايشان گفت : خداوند ، ابن مرجانه را لعنت كند ! هان ! به خدا سوگند ، اگر من طرفِ دعواى حسين بودم ، چيزى از من نمىخواست ، جز آن كه به او مىدادم و با هر چه در توانم بود ، حتّى با هلاكت برخى فرزندانم ، مرگ را از او مىراندم ؛ امّا خداوند ، آنچه را ديدى ، تقدير كرده بود . پس هر درخواستى داشتى ، براى من بنويس .
سپس سفارش آنها را به فرستادهاش كرد . او نيز با آنان ، حركت كرد و آن اندازه جلوتر بود كه او را گم نمىكردند و چون كاروان اسيران ، فرود مىآمدند ، از آنها فاصله مىگرفت و خود و يارانش ، مانند نگهبانان ، پخش مىشدند و هر گاه يكى از آنان مىخواست وضو بگيرد ، وى را فرود مىآورد و حاجتهايشان را برايشان ،
گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 827
مساهمون: محمد الريشهري
ص٨٢٧