بردى و نزديكىام به پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله را پاس نداشتى » .
آن گاه ، صدايش را بلند كرد و [ اين آيه را ] قرائت كرد : « خداوند ، آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيد . آنها دودمانى بودند كه برخى ، از برخى ديگر گرفته شده بودند ؛ و خداوند ، شنوا و داناست » « 1 » » . . . .
وى ، پيوسته مىجنگيد تا ضجّه كوفيان ، از فراوانىِ كُشتگانشان ، بلند شد . حتّى روايت شده كه او با وجود تشنگى ، صد و بيست مرد از آنان را كُشت . سپس به سوى پدرش باز گشت و در حالى كه زخمهاى فراوانى به او زده بودند ، گفت : اى پدر ! تشنگى مرا كُشت و سنگينىِ آهن ، تاب مرا بُرد . آيا آبى براى نوشيدن هست تا با آن در برابر دشمن ، نيرو بيابم ؟
حسين عليه السلام گريست و فرمود : « اى پسر عزيزم ! بر محمّد و على و پدرت ، سخت است كه از آنان ، چيزى بخواهى و آن را اجابت نكنند ، و از آنان ، يارى بخواهى و تو را يارى نكنند . پسر عزيزم ! زبانت را [ بيرون ] بياور » .
آن گاه ، زبانش را گرفت و آن را مكيد . سپس ، انگشترش را به او داد و فرمود : « اين انگشتر را به دهانت بگير و براى نبرد با دشمنت ، باز گرد كه من ، اميد مىبرَم كه شب نرسيده ، از كاسه لبريز جدّت ، چنان شربتى بنوشى كه پس از آن ، ديگر هرگز تشنه نشوى » . پس على اكبر عليه السلام به ميدان باز گشت و حمله بُرد و چنين رَجَز مىخواند :
حقيقتِ جنگ ، نمايان شده است
و پس از آن ، راستى و پايدارى ، آشكار مىشود .
به خداى صاحب عرش ، سوگند ، نه شما را رها مىكنيم
و نه شمشيرهايمان را غلاف مىكنيم .
او به جنگ ، ادامه داد و دويست نفر را كُشت . سپس ، مُنقِذ بن مُرّه عبدى ، ضربهاى بر فرقِ سرش زد كه او را به زمين انداخت . [ ديگر ] سپاهيان نيز شمشيرهايشان را بر او
هامش
( 1 ) آل عمران : آيه 33 و 34 .