بيايم ؛ امّا اگر [ آمدن ] مرا خوش نمىداريد ، باز مىگردم » .
هنگامى كه عمر ، پاسخش را شنيد ، آن را به ابن زياد نوشت . هنگامى كه ابن زياد ، نامه عمر را خواند ، گفت :
اكنون كه چنگالهايمان در او فرو رفته است
اميد نجات دارد ؛ امّا هيچ راه گريزى نيست .
سپس به عمر نوشت : به حسين ، عرضه بدار كه خود و همه يارانش با يزيد ، بيعت كنند . چون چنين كرد ، ما رأى خود را صادر مىكنيم ، و اگر خوددارى نمود ، او را نزد من بياور . « 1 »
1 / 10 كوششهاى حبيب بن مُظاهر براى يارى امام عليه السلام ، در ششم محرّم
283 . أنساب الأشراف : حبيب بن مُظَهَّر ، به حسين عليه السلام گفت : اين جا باديهنشينانى از بنى اسد كه در كناره دو رود ، فرود آمدهاند ، زندگى مىكنند و فاصله ميان ما و آنان ، تنها يك منزل است . آيا به من اجازه مىدهى كه نزد آنان بروم و دعوتشان كنم ؟ شايد خداوند ، سودى به وسيله آنان به سوى تو بكشانَد و يا مكروهى را از تو ، دور سازد .
حسين عليه السلام به او اجازه داد . او نزد آنان آمد و به ايشان گفت : من ، شما را به شرافت و فضيلتِ آخرت و پاداش سِتُرگ آن ، فرا مىخوانم . من ، شما را به يارىِ فرزند دختر پيامبرتان مىخوانم كه به او ستم شده است و كوفيان ، او را فرا خواندهاند تا يارىاش
هامش
( 1 )
أقبَلَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ في أربَعَةِ آلافٍ حَتّى نَزَلَ بِالحُسَينِ عليه السلام ، وبَعَثَ مِن غَدِهِ قُرَّةَ بنَ قَيسٍ الحَنظَلِيَّ يَسأَلُهُ مَا الَّذي جاءَ بِهِ ؟ فَلَمّا بَلَّغَ رِسالَتَهُ قالَ الحُسَينُ عليه السلام : كَتَبَ إلَيَّ أهلُ مِصرِكُم أن أقدَمَ ، فَأَمّا إذا كَرِهتُموني فَأَنَا أنصَرِفُ عَنكُم .
فَلَمّا سَمِعَ عُمَرُ جَوابَهُ كَتَبَ إلَى ابنِ زِيادٍ بِذلِكَ ، فَلَمّا رَأَى ابنُ زِيادٍ كِتابَهُ قالَ :الآنَ إذ عَلِقَت مَخالِبُنا بِهِ * يَرجُو النَّجاةَ ولاتَ حينَ مَناصِوكَتَبَ إلى عُمَرَ : اعرِض عَلَى الحُسَينِ أن يُبايِعَ يَزيدَ وجَميعُ أصحابِهِ ، فَإِذا فَعَلَ ذلِكَ رَأَينا رَأيَنا ، وإن أبى فَائتِني بِهِ 284
( المناقب ، ابن شهرآشوب : ج 4 ص 97 . نيز ، ر . ك : المنتظم : ج 5 ص 336 ) .