مسلم گفت : قدرى آب به من بده كه عطشم شدّت يافته است .
زن برايش آب آورد تا سيراب شد . او سپس همان جا نشست . زن گفت : بنده خدا ! چرا نشستهاى ؟ مگر آب نياشاميدى ؟
مسلم گفت : چرا - به خدا - ؛ ولى من در كوفه خانهاى ندارم . من غريبم و افراد مورد اعتمادم ، مرا تنها گذاشتند . آيا مىخواهى در كار خيرى شريك شوى ؟ من ، مردى از خانوادهاى شريف و بخشنده هستم و كسى مانند من ، حتماً خوبى را جبران مىكند .
زن گفت : جريان چيست و تو كيستى ؟
مسلم - كه خداوند ، رحمتش كند - گفت : اين سخن را وا بگذار و مرا وارد خانهات كن . اميد است خداوند در بهشت ، پاداشت دهد .
زن گفت : بنده خدا ! اسمت را به من بگو و چيزى را پنهان مكن . من خوش ندارم قبل از دانستن شرح حالت ، وارد منزل من شوى . فتنه برپاست و عبيد اللَّه بن زياد در كوفه است .
مسلم بن عقيل به زن گفت : اگر مرا درست بشناسى ، به خانهات را هم خواهى داد . من ، مسلم پسر عقيل بن ابى طالب هستم .
زن گفت : برخيز و داخل شو . خداوند ، تو را رحمت كند !
آن گاه وى را وارد خانه كرد و برايش چراغ روشن نمود و غذا آورد ؛ ولى مسلم ، غذا نخورد .
چيزى نگذشت كه پسر آن زن آمد . وقتى به خانه رسيد ، ديد مادرش به اتاق ديگر ، زياد رفت و آمد مىكند و گريان است . گفت : مادرم ! رفتار تو و گريهات و رفت و آمدت به آن اتاق ، مرا به شك انداخته است . داستان چيست ؟
زن گفت : پسرم ! چيزى را برايت مىگويم ؛ ولى آن را افشا مكن .
پسر گفت : آنچه دوست دارى ، بگو .
گزيده شهادت نامه امام حسين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 279
مساهمون: محمد الريشهري
ص٢٧٩