تلقى شود ، ديگر براى ابطالش به استدلالهاى محكم و استوار نياز نيست . شايد دليل تمسك نويسنده به اين حربه نداشتن دلايل كافى براى نقد و رد اين عقايد باشد .
ب ) اكتفا به كمترين قولها براى اتهام رفض و تشيع
براى جرح و نقد راويان و مورخان ، نقلقولهاى پراكنده درباره صدق و كذب افراد را ، به نقل از رجاليان سنى ، ذكر كرده است و باز هم نتوانسته ، با جمعبندى به كذاب يا ثقه بودن فرد دست يابد . البته قصد چنين كارى نيز نداشته است . وى در لابهلاى جرح و تعديلها در پى قدح و تضعيف افراد مىگشته كه سرانجام در برخى منابع رجالى آن را يافته است و از نظر او همين كه برخى اهلسنت آن شخص را متشيع خوانده باشند ، كافى است كه شيعه و ضعيف بودنش ثابت شود ؛ براى نمونه تشيع افرادى چون : « اجلح بن عبدالله كندى » ، « بريدة بن سفيان اسلمى » ، « جميع بن عمير » ، « موسى بن قيس فراء » ، « هشام بن سعد قرشى » و « محمد بن عمر واقدى » ، در منابع سنى بسيار ضعيف مطرح شده ، اما در فهرست شيعيان نورولى جاى گرفتهاند و دانشمندانى همانند « سلمة بن كهيل » ، « عوف بن ابىجميله اعرابى » ، « موسى بن قيس فراء » ، « عبدالملك بن مسلم بن سلام حنفى مدائنى » ، « عبدالعزيز بن سياه اسدى حمّانى » و « عبدالرزاق صنعانى » به شيعهگرى متهم شدهاند ، ولى علماى اهلسنت بر وثاقت ايشان اتفاقنظر دارند يا دستكم نورولى براى تضعيف آنان سخنى نيافته است ؛ با اين حال همان اتهامشان به تشيع را