لَقَدْ بَيَّضَتْ وَجْهَ الزَّمانِ بِوَجْهِهِ * وَ سَرَّتْ بِهِ الْاسْلامُ وَ هُوَ كَظيمُ
فَما أَنْتَجَتْ مِنْ مِثْلِهِ هاشِميَّةٌ * وَ لا قَلَّبْتُهُ الْكَفُّ وَ هُوَ خَطيمُ « 1 »
اگر مرگ در آن روز به سراغ يحيى آمد ، در حال بزرگوارى از اين جهان رفت .
و از اين جهان نرفت تا وقتى كه دشمنانش گفتند : خدا يحيى را سيراب كند كه مردى پاك و بزرگوار بود .
جوانمردى كه جانش به سختى و هراس مأنوس شده بود و مانند مردمان نبود .
جوانمردى كه روشنى روزهاى تار و نيز بزرگ هر انجمن و شخص بزرگوارى بود .
سوگند به جان خودم كه مادرش فرزند جعفر طيار ، هنگامى كه او را در شكم داشت ، خصالى داشت و بوى خوشى كه ناخوش نداشت در آنجا باشد .
راستى كه مادرش چهره روزگار را به چهره او روشن و اسلام را به وجود او خشنود كرد و فرزند او خشم خود فرو برنده بود .
هيچ زن هاشمى ، مانند او را نزاييد و هيچ دستى مانند او را پرستارى نكرد تا از شير باز گرفته شد .
هامش
( 1 ) . مقاتل الطالبيّين ، ص 520 ؛ الغدير ، ج 3 ، ص 88 ؛ الشافى ، ج 1 ، ص 293 .