بردارند و با سخنان و بيانات خود ، سادهلوحان ما را گول نزنند ؛ از آنجا كه اسعد بن زراره ، پسر خالهء من است ، من از آن شرم دارم كه خودم با حربهء برهنه با او روبرو شوم .
اسيد ، با صورت برافروخته و شمشير برهنه سر راه اين دو نفر را گرفت و سخنان ياد شده را با لحن شديدى ادا كرد . « مصعب بن عمير » ، آن سخنور توانا كه روش تبليغ را از پيامبر صلى الله عليه و آله فراگرفته بود ؛ رو به اسيد كرد و گفت :
ممكن است لحظهاى بنشينى و با هم گفتگو كنيم . هرگاه موافق طبع و ميل شما نباشد ، ما از همان راهى كه آمدهايم برمىگرديم . اسيد گفت سخن از روى انصاف گفتى ، و لحظهاى چند نشست و شمشير خود را غلاف كرد . مصعب آياتى از قرآن تلاوت نمود ، حقايق نورانى قرآن ؛ جذابيت و شيرينى آن ؛ و قدرت منطق او را به زانو درآورد ؛ از خود بىاختيار شد و گفت : « كَيفَ تَصنَعُونَ إذا أرَدتُم أن تَدخُلوا هذَا الدِّينِ » راه مسلمان شدن چيست ؟ گفتند :
گواهى به يكتائى خدا مىدهيد ، بدن و جامهء خود را در آب مىشوييد و نماز مىگزاريد .
اسيد كه به منظور ريختن خون اين دو نفر آمده بود ، با چهرهء باز ، به يگانگى و رسالت پيامبر صلى الله عليه و آله گواهى داد ، و در آبى كه در آن نقطه بود غسل كرد و جامه را شست . و در حالى كه شهادتين را زمزمه مىكرد به سوى « سعد » برگشت . سعد بن معاذ ، با كمال بىصبرى در انتظار وى بود ، چهرهء باز و خندان اسيد ناگهان پديدار شد . سعد بن معاذ ، رو به حضار كرد و گفت به خدا قسم ، « اسيد » تغيير عقيده داده و براى هدفى كه رفته بود موفق نگشته است .
اسيد ، جريان را تشريح كرد ؛ سعد بن معاذ ، در حالى كه خشم سراسر بدن او را فراگرفته بود ، تصميم گرفت كه اين دو نفر را از كار تبليغ بازبدارد . ولى جريانى كه براى « اسيد » اتفاق افتاده بود براى او نيز رخ داد . وى نيز در برابر منطق قوى و محكم و بيانات جذاب و شيرين مُصعَب به زانو درآمد . در برابر آنها انگشت ندامت از تصميمى كه گرفته بود ، به دندان گرفت . سلام و تسليم خود را به آئين توحيد ابراز داشت و در همان نقطه غسل كرد و جامه را آب كشيد سپس به سوى قوم برگشت و به آنها چنين گفت : من ميان شما چه موقعيتى دارم ؟ همگى گفتند : تو سرور و
فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 187
مساهمون: الشيخ جعفر السبحاني
ص١٨٧