تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرازهايى از تاريخ پيامبر اسلام ( فارسى ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
رئيس قبيلهء ما هستى . وى گفت : من با هيچ فردى از زن و مرد قبيله سخن نخواهم گفت . مگر اينكه به آئين اسلام بگروند . سخنان رئيس قبيله دهن به دهن براى اهل قبيله نقل گرديد و مدتى نگذشت كه تمام قبيلهء « بنى عبد الاشهل » ، پيش از آنكه پيامبر صلى الله عليه و آله را ببينند ، اسلام آوردند و از مدافعان آئين توحيد گرديدند . « 1 » ما نمونه‌هاى زيادى از اين جريان‌ها در تاريخ اسلام داريم و هر يك از آنها گواه بر بىپايگى سخن خاورشناسان دربارهء پيشرفت اسلام است . زيرا ، در اين حوادث نه زورى بود و نه زرى ؛ نه پيامبر صلى الله عليه و آله را ديده بودند و نه با او تماس گرفته بودند ، جز منطق محكم يك گويندهء اسلامى كه توانست در ظرف چند دقيقه انقلاب روحى غريبى در ميان قبيله پديد آورد ؛ عامل ديگرى در كار نبوده است .

ترس و وحشت قريش

حمايت و پشتيبانى يثربيان ، از مسلمانان بار ديگر قريش را از خواب سنگين غفلت بيدار كرد . دوباره آزار و اذيت را از سر گرفته و آماده شدند كه از نفوذ اسلام و انتشار آن جلوگيرى به عمل آورند . ياران پيامبر از فشار و آزار مشركان شكايت نمودند ، و اجازه خواستند كه به نقطه‌اى مسافرت كنند . پيامبر صلى الله عليه و آله چند روزى مهلت خواست ، سپس فرمود : بهترين نقطه براى شما همان يثرب است . شما مىتوانيد با كمال آرامش تنها تنها به آن نقطه مهاجرت نماييد . پس از صدور فرمان مهاجرت ، مسلمانان به بهانه‌هاى گوناگونى ، از مكه بيرون رفته و راه يثرب را در پيش گرفتند . هنوز آغاز مهاجرت بود ، كه قريش به راز مسافرت پى بردند و از هرگونه نقل و انتقال جلوگيرى كردند و تصميم گرفتند كه به هركس دست يابند از راه بازگردانند و اگر شخصى با زن و بچه خود مهاجرت كند ؛ هرگاه همسر او قرشى باشد از بردن زنش ممانعت كنند . ولى از
هامش
( 1 ) . « اعلام الورى » / 137 ؛ « بحار الانوار » ، ج 19 / 10 - 11 .