قريهء صوفيان
صوفيان قريهء معتبير است و از دهات موقوفهء مرحوم حاجى ميرزا موسىخان است كه اكنون در دست مقربالخاقان آقا ميرزا على مستوفى ولد مرحوم قائم مقام مىباشد . سابقاً جزو مرند يا كُنى محسوب مىشده و ليكن مدتى است از جزو هر دو خارج گشته جزو شهر تبريز محسوب مىدارند .
چهارشنبه بيست و هفتم دو ساعت از دسته گذشته روانه شديم و حركت رو به سمت جنوب بود . دو فرسنگ به شهر تبريز مانده به شيخ كُرپى رسيديم كه رودخانه جارى بود .
از پل كه گذشتيم ، قريهء خطا در طرف يمين بود و در وجه تسميهء آن گويند : در ديوان حشرى چنين نوشتهاند ، باباحسننامى از زّهاد و مرتاضين بود . پادشاه خطا ، دشمنى صعب داشته ، نذر كرده بود ، اگر بر او غالب شود دختر خود كه مسمّات به اناخاتون بوده است ، براى باباحسن به زوجيت معقوده نموده بفرستد . اتفاقاً بر دشمن غلبه كرده و دختر خود را با زر و زيور و پانصد نفر غلام و كنيز و غيره ، در نهايت جلال و احترام براى او فرستاد . بعد از آنكه به خاك تبريز رسيد ، دختر ، آدمى نزد باباحسن فرستاد كه كيفيت را به او حالى كرده ، منزلى براى دختر و همراهانش معين نمايد . وقتى كه آدم دختر رسد و تفصيل را گفت ، باباحسن طَبَق چوبى با قدرى نان و كرباس براى دختر فرستاد و پيغام داد كه اسباب و خوارك و لباس من اين است ، اگر به اين طور راضى هستى بيا و الا برگرد ؛ و دختر هم ناچاراً آمده ، باباحسن جمعيت غلام و كنيز او را كه ديد به دختر گفت : ما را به اين همه غلام و كنيز احتياج نباشد ، بايد آنها را در راه خدا آزاد كرد و همه را آزاد كرده اين دهكده را كه موسوم به خطا است براى مسكن خود آباد كردند . بالجمله ، بعد از گذشتن از قريهء خطا به پُلآجى رسيديم . از آنجا كه گذشتيم ، مستقبلين تبريز از شاهزادگان و اعيان و تجار و غيره آمدند و به همهء آنها اظهار مهربانى نموده به طرف شهر آمديم . چون منزل ما را در باغ شمال كه محل نشيمن خود جناب جلالت مآب اميرنظام است قرار داده بودند ، به سمت آنجا ( رفتيم . ) خود اميرنظام هم تا يك كوچه به استقبال آمدند ، با هم وارد باغ شديم و در اطاق جنب اطاق جناب معزىاليه توقف نموديم . براى اجزا و اتباع هم