بازگشت به ايران
سهشنبه پنجم هوا انقلاب داشت . قرار بود حركت نماييم . شب سهشنبه منيربيك با سليمانپاشا كه مأمور دارالخلافه است آمدند . منيربيك گفت : فرمايش اعليحضرت سلطان اين است كارهاى سليمانپاشا ناتمام است ، سهشنبه را هم توقف داشته باشيد تا كارهاى او تمام شود . من هم استطاعت كرده قبول نمودم و سهشنبه را ماندم . امروز از جزيرهء سقز خبر رسيد كه در دوم اين ماه زلزلهء شديدى در سمت مغرب آن جزيره واقع شده ، سه ربع قصبه و دهات آنجا منهدم گشته است . تمام اهالى آنجا كه زياده از سىهزار نفر هستند حيران و سرگردان صحرايى شدهاند و بىآذوقه ماندهاند . دولت عثمانى به مجرد اطلاع ، يك فروند كشتى باطومنام آذوقه و ادويه با پانزده نفر طبيب و جرّاح براى معالجهء مجروحين فرستاده ، از قرارى كه خبر رسيد ازمير نيز از جانب دولت فرانسه و انگليس و عمثانى با كشتىها ، آذوقه براى آنها فرستادهاند .
چهارشنبه ششم خيال حركت بود ، هوا مختلف شده ، دريا طغيان به هم رسانيد ، كپيتان پيغام داده بود ، اگر حركت را به فردا بيندازيد بهتر است . منيربيك نيز تلگرافى كرده كه به جهت طغيان دريا حركت را به تعويق بيندازيد . خودم هم حالا براى ابلاغ فرمايش سلطان مىآيم . عصرى آمد و فرمايش سلطان رساند كه امروز هم حركت ننماييد ؛ ما هم