باب ملكمخان ، بود شخصى محترم * تاسع ماه ربيع ، رفت تا ملك عدم
خاطر شاد سفير ، گشت مقرون الم * گفت در تاريخ او : ملكما شد خرج كم
جمعه دهم در سفارتخانه بودم . بعضى نوشتجات از طهران رسيد . مدتى بود از سلامت حال متعلّقان اطلاع درستى نداشتم و در تشويق بودم ؛ وصول نوشتجات آنها مايهء حصول بهجت و اطمينان شد .
شنبه يازدهم تلگرافى از اميرزاده ابوالفتح ميرزا « 1 » از كردستان رسيد . ضمناً از انتظام ولايت اظهارى كرده بود كه در مقدمهء شيخ عبيدالله امر كردستان را منتظم نگاهداشته است و اقساط را دست رسانده است . جواب او را نوشته تمجيد كردم و خدمت نوّاب عليّهء عاليه افسرالدوله - دامت شوكتها - عرض ارادت رساندم و عصر به بازديد جناب منيفپاشا رفته تا غروب نشسته صحبت كردم . بعد از آن به سفارتخانه مراجعت نمودم .
يكشنبه دوازدهم در سفارتخانه بسر رفته ، دندانساز آمد دندانها را امتحان كرد و در اين مرتبه از موم قالب گرفت و دندانها را برد كه دو مرتبه طورى بسازد كه ديگر نيفتد .
دوشنبه سيزدهم مشغول تحريرات طهران شديم و عريضه به خاك پاى اعليحضرت شاهنشاه - روحنافداه - عرض نمودم . بعد از ظهر ، خبر كشته شدن امپراطور روس رسيد و چون روز مولود پادشاه ايطاليا نيز بود ، در يك روز هم اسباب تعزيت فراهم آمد و و هم اسباب تهنيت . امروز شريف عون و متصرفپاشا و ياور اكرم به ديدن آمده صحبت داشتند و رفتند .
سهشنبه چهاردهم به استراحت گذشت . عبداللهپاشا به ديدن آمد ؛ با او صحبت داشتم رفت . بعد به خواندن كتاب پرداختم . از حضرت نايبالسلطنه اميركبير وزير جنگ - روحى فداه - تلگرافى رسيد ، ابلاغ فرمايش ملوكانه را فرموده بودند كه هر چند دير آمدهايد ، ولى به موقع به اسلامبول آمدهايد ، بايد در باب تبعيد شيخ عبيدالله به اتفاق جناب معينالملك سفير كبير در بابعالى مذاكره كنيد كه اين امر بگذرد و بدين جهت چند روز در اسلامبول بمانيد .
چهارشنبه پانزدهم جناب وهاب افندى مستشار عدليّه و بعد از او جناب عاصم افندى
هامش
( 1 ) . وى از فرزندان مؤلف است .