مىگفتند ، چهل روز است كه در يافه بارندگى نشده و حالا به موقع باريده است .
شنبه پنجم بعد از ظهر به كنار دريا رفتيم . هوا مساعد بود و صحرا باصفا ؛ قدرى تفرج نموده مراجعت به منزل نموديم . امروز قونسول روس به ديدن آمد ، با او صحبت داشتم ، مرد محاسن سفيد خوشمشربى بود .
يكشنبه ششم بعد از ظهر به باغى كه متعلق به قبطيان است رفتيم . رئيس آنها را مطران مىگفتند . در آنجا حاضر بود و عمامه سياه بر سر داشت . مرد قطورى بود . باغ مزبور بسيار خوشمنظر و باصفا بود و ارتفاع آن از تمام باغات يافه بيشتر . حسن افندى مفتى يافه و سعيد افندى كه از ادبا است در آنجا حاضر شدند كه ما را ملاقات نمايند . با آنها به صحبت مشغول شديم . سعيد افندى مادّه تاريخى براى سفر ما گفته بود . بعد از مديحه ماده تاريخش اين بود :
و طالع السعد بالإقبال ارّخه * مبرور حجّ و فى السّعى مشكور
دوشنبه هفتم به مقبره شيخ ابراهيم رفتيم كه شيعه بوده در اين صفحات مقتول شده است .
پارهاى مكارم از او ديدهاند ، محترم مىدارند . قبر او در فراز تپه واقع است . از آنجا مراجعت به منزل نموده ، عصرى به باغچه شخص مسكوى رفتيم كه خستهخانه ساخته است و انواع گُلها و رياحين در آن باغچه كاشته است . قدرى در بالاخانهء خستهخانه نشسته تفرج كرديم و اطاقهاى او را تماشا نموديم . پس از آن به مكتبخانه اطفال كه در نزديك همان باغچه است رفته تماشا كرديم . مشق پيانو مىنمودند و از آنجا به بازديد قونسول دولت روس رفتيم . خانهء او چندان دور نبود ، چون اخبار كرده بوديم كه عصر به ديدن او خواهيم رفت ، تا آنجا به خانهء او رفتيم . چاهى در خانهء خود حفر نموده ، دلوهاى كوچك از چوب ساخته ، مانند رشتهء تسبيح به يكديگر وصل نموده بود . از يك طرف به ميان چاه رفته پر مىشد و از طرف ديگر بالا آمده به مجراى آب مىريخت و در بيست و چهار ساعت اصطخر بزرگى را پر مىنمود . قدرى در منزل او نشسته غروب معاودت به منزل نموديم ، باغچهء باصفاى خوبى داشت .
سهشنبه هشتم بعد از ظهر سوار شده به باغ سعيد افندى دُجانى رفتيم . مشاراليه مرد اديبى است . در منزل او پارهاى كتب ادبيه بود ، ملحوظ افتاد ، تا غروب در آنجا بوديم ، پس