تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه منظوم حج ( فارسى ) — صفحة 94

مساهمون:

ص٩٤
گويد او با مير دزدان بىخبر * بند كن بر قافله راه و گذر بسته شد چون ره بر اين مظلوم چند * در ميانه قصهء صلح او فگند گيرد او از هر شتر مقدار زر * مىشود مجموع آن بىعد و مر
جمله را در كيسهء خود مىنهد * اندكى زانها به دزدان مىدهد او بلاى جان هر مسكين بود * در سر هر بركه كارش اين بود با وجود آن بود جوياى مزد * از ثواب آخرت اين دزد دزد كس ز درد سر بناليدى اگر * مرده بودى بىسخن روز دگر ساربان با وى كند پيوسته جنگ * بر سر و رويش زند هر لحظه سنگ گويدش ميل يمين كن زان كنار * چون چنان شد گويدش ميل يسار هر زمانى مىزند سنگى برو * گويدش بهر چه مىخفتى برو روز اول نيم جان شد چون به سنگ * چون نيايد از حيات خود به تنگ بست او را بر شتر محكم چنان * شد بريده سينه‌اش از ريسمان ساربان اين‌ها كند با حال او * نسخه گيرد مير حاج از مال او روز ديگر خستهء بار ستم * بار بندد در بيابان عدم قافله آمد چو در نزديك شام * بهر استقبال آمد خاص و عام هر كسى جوياى خويش و آشنا * جز عجم كانجا ندارد جز خدا بود آن غوغا بسى ز اندازه بيش * راست مثل بره و غوغاى ميش بعضى دلشادند از ديدار يار * بعض ديگر را دل از هجران فكار بعضى را شادان دل افسرده‌شان * بعضى گريان از براى مرده‌شان يك طرف آنجا فغان و ماتم است * سوى ديگر خلق شاد و خرم است
* * *