طاق و ايوان بر فلك افراخته * گوييا استاد اكنون ساخته
دور ايوان زينتى پس كردهاند * طاقها را هم مقرنس كردهاند
نه در آنجا آب پيدا و نه قوت * نيست در وى ساكنى جز عنكبوت
اى كه دانستى شعار روزگار * بايدت بگشاد چشم اعتبار
چشم خود بردوز از طاق و رواق * جفت را بگذر به دنيا باش طاق
خانهء تو گرچه بس رنگين بود * قوم صالح را از آن سنگين بود
با چنين خوبى كه شهر صالحست * نى در آنجا صالح و نه طالحست
در جهان اى خواجه پر زحمت مبر * شهر صالح دان جهان را سربهسر
همچو صالح اين مسافت ساز طى * تا نسازى ناقهء اميد پى
قافله چون گشت زان موضع روان * ماند در ره ناقههاى مردمان
ناقهها نالان روان چون گشت حى * هر يكى چون ناقهء صالح ز پى
ماند در هر منزلى چندان شتر * كز شتر شد ربع مسكون جمله پر
هر كسى در قافله مىداد بانگ * اين مثل گويان كه شد اشتر به دانگ
ساربان را چون به ره ماند جمل * مىنيارد از براى كس بدل
افگند بار كسى را بر زمين * در خطش با آن كه مسطورست اين
نعره بردارد بزرگ و نيز خُرد * ناقههاى ما همه در راه مُرد
گر نبو ! خواهى كرايه زو شتر * روى صحرا را كند از ناقه پر
چون كه در منزل كسى آمد فرود * از جوالش برد در شب آنچه بود
شب چو مالت شد مبر ظن بر عرب * جز شتربان نيست در ره دزد شب
با وجود اين همه وقت طعام * بيم آن باشد خورد كس را تمام
گر به دست او فتادى اختيار * منع كردى سايهء دست از طغار
بىحضورش گر خورى يك قطره آب * مىكند از قهر ، عالم را خراب
هست مير حاج با دزدان يكى * مىربايد زر ز دزدان بىشكى