با وجود اين شرف بنگر چه سان * مىكند خارى ز راه حاجيان
حاجيان برتر ز رفعت از ملك * فرش راه حاجيان باشد فلك
جملهشان از خوف حق لرزان چو بيد * تن سياه از تاب مهر و دل سفيد
شد چو هر يك پادشاه ملك دين * شد مغيلان چتر و هم تختش زمين
در بيابان تشنه آن اهل نجات * ننگ مىدارند از آب حيات
در سر هر چاه بهر حاجيان * دلو مىآيد فرود از آسمان
آن بيابان فارغ از زيب النگ * نيست در وى هيچ غير از ريگ و سنگ
هست ريگش كُحل چشم اهل ديد * روشن آن چشمى كه اين كُحلش رسيد
پيش سنگش مىنمايد لعل پست * لعل مىيابد ز سنگ او شكست
ز اوّل شب از مشاعل تا سحر * آسمان زير و زمين گردد زبر
هر شبى از ذكر و از تسبيح كس * در فغان باشد زبانها چون جرس
روز و شب باشد جرس تسبيح خوان * در دهان او نيارامد زبان
خاصه از بهر ثناى كردگار * صد زبان باشد مغيلان را ز خار
ز اول شب تا سحر از شيخ و شاب * هر كسى چون بخت خود فارغ ز خواب
از شرف هر منزلش خلد برين * شد زمينش چرخ و شد چرخش زمين
دور باشد منزلش از نقص و عيب * گر بود اظلم و گر غار شعيب
نيست چون ينبوع در عالم مكان * از لطافت هست چون باغ جنان
بعد از آن منزل بُوَد بدر و حنين * خاك او خلق جهان را كحل عين
چون بنا شد كحل چشم اهل ديد * چون برو پاى رسول ما رسيد
كرد اول غزو آنجا مصطفى * يافت از حق نصرت آن شمع هدى
چون به رابغ آمدم ز اقصاى بر * جامهء هستى برون كردم ز بر
هر كه آنجا بود از هشيار و مست * جامه افكند از بر و احرام بست
شد دميده نفخهاى گويا به صور * مردها را سر برون آمد ز گور