بسى تعجيل رفتن داشت پاشا * نياسودى يكى هفته در آنجا
چنان اشهب سوى صحرا دواندى * كه چرخ از رفتن او بازماندى
بدان دستور طى شد آن بيابان * كه يك ساعت نياسودند ياران
نه خوردش بود و نه خواب و نه آرام * عنان را تافت تا دروازهء شام
از آنجا سوى شهر آمد فرازان * شدى آسوده از رنج بيابان
چو خوش بد كعبه گر رفتن نمىداشت * چو رفتن داشت برگشتن نمىداشت
كه برگشتن مرا از هم بپاشيد * به تيشه ريشهء عمرم تراشيد
به شهر شام چون مردم رسيدند * ز رنج ره دو ده روز آرميدند
از آن پس بهر رفتن رخت بستند * دگر بر پشت او هم برنشستند
سوى شهر حلب اشهب جهاندند * از آنجا تا به عُرْفه رخش راندند « 1 »
هامش
( 1 ) . نسخهء موجود در همين جا به پايان رسيده و روشن نيست كه آيا اشعار ديگرى نيز بوده است يا نه .