كه يا رب مرحمت بر اين گدا كن * تصدّق خواهم از جنّت عطا كن
چو كردم الوداع كعبة اللَّه * به گردون آتش افكندم من از آه
جدا هر عضو من آمد به فرياد * كه از هجران كعبه داد بيداد
دويدم هفت مه در كوه و هامون * ز ناهموارى ره شد دلم خون
گهى جمازه از كوه غلطيد * گهى پايش ز روى سنگ لغزيد
گهى بالين بزمم سنگ خاره * گهى بُد تكيهگاهم كوه پاره
چه محنتها كه در اين ره كشيدم * به صد زحمت بدين درگه رسيدم
كنون ناگشته از ديدار آن سير * مرا صيّاد هجران كرد نخجير
بهم پيچيد با خم « 1 » كمندم * ميان محمل حرمان فكندم
چو محمل گوشهء بيت الحزن بود * تو گويى تختهء تابوت من بود
كه مىپيچيد و مىايستاد در راه * نمىرفت از فراق كعبة اللَّه
غرض حجاج چون گشتند راهى * عنان محملم خواهى نخواهى
كشيدند و ببردندم از آنجا * چو ديوانه نهادم رو به صحرا
[ بازگشت بهمدينه ]
ز فرقت شرحه شرحه گشت سينه * رسيدم تا به نزديك مدينه
ز شوق مرقد طه و ياسين * فراق كعبه قدرى يافت تسكين
چو چشمم زان حرم گرديد روشن * تو گويى كرد رجعت روح در تن
به روز پنجمين پاشا درآمد * همانا عمر توفيقش سرآمد
به سوى دشت چون صرصر عنان يافت * ز كوى شافع محشر عنان يافت
دلم ديگر به هجران مبتلا شد * نبودى بس يكى دردم دو تا شد
نهادم رو به صحرا با دل زار * فغان از گردش گردون غدّار
هامش
( 1 ) . شايد : ختم .