كثافت چسبيده است كه انسان رغبت دست زدن ندارد . « 1 »
و اما سقف قهوهخانه ، چوبهاى نازك كج جنگلى است كه روى آنها را با حصير و علف و آشغال صحرا [ 141 ] پوشانيدهاند و خيلى سقف هم پست است و يك سمت از جلوى قهوهخانه باز است و سمت ديگر كه مقابل اين سمت است ، از علف ديواره دارد [ و ] بسته است ، مگر دو سه سوراخى باز است از جهت نسيم و دو سمت ديگر او بسته است از علف .
اما زمين قهوهخانه ، زمين رطوبتدار عالى است و خود قهوهخانه هم مملوّ است از عرب حجاز كه در واقع حيوان درست هستند و عرب مصرى و شامى كه فىالجمله تفاوتى با حجازىها دارند . و اهل چين و ماچين و اهل هند كه جميع اين اشخاص معدن كثافات هستند . در واقع بدخوراكتر از اين اشخاص تصوير نمىشود و هر ساعتى هم بوى كثافتى مىآيد كه حالت استفراغ دست مىداد . نمىدانم بوى كثافات بيرون بود يا از كثافات خود اين اشخاص بود كه از بخار معده آنها بلند بود . احوط جمع است ؛ گويا هر دو بود . با وجود اين محسّنات ، ظرف آبهاى قهوهخانه هم نزديك ما بود . متصل ، اهلِ قهوهخانه و حجّاج آب برمىداشتند مىريختند سرِ ما [ ! ]
با وجود اين همه مطالب ، همين كه از خستگى خوابيديم ، يك مرتبه يك عرب بدوى آمد آسياب خودش را انداخت روى پاهاى من ؛ از خواب جستم ، گمان كردم كه قهوهخانه خراب شد . باز مجدّد خوابيدم ؛ مجدّداً شخص ديگرى خود را انداخت روى من ؛ من هم از اوقات تلخى با لگذ زدم به پهلوى عرب كه صداى عرب بلند شد . من خود را به خواب انداختم ، مثل اينكه نفهميدم ، [ 142 ] خواب بودم .
بعد از مدتى رفتم قدرى بغلطم از پهلو به پهلويى ، ديدم سمت دست راستم گير
هامش
( 1 ) . نگارنده در اين جا با لحن كنابه و تمسخر نوشته است .