سه نفر را هم فرستاده بوديم از عكّامهاى خودمان دنبال حاج محمد تا اينكه از شهر خارج شديم ، پيدا نمودند آوردند و عكّامها را هم انعامى داديم ، مرخّص نموديم ؛ چون عكّامها را إلى مكّه گرفته بوديم . بيرون شهر پياده شديم ، نماز خوانديم ، سوار شديم [ و ] در ميان كجاوه شام خورديم ، حركت كرديم ، ولى به قدرى حجّاج حركت كرده بودند كه در راه ، عبور به زحمت مىنموديم .
بارى ، إلى سه ساعت از آفتاب گذشته ، در سير بوديم . [ 140 ] آن وقت رسيديم به بُحره ، ولى چون چادر و خيمه نداريم ، چون چادر و خيمه مال حاج صالح بود ، در منى و عرفات و راه مدينه ، اين يك منزل لازم نبود ، مطالبه خيمه ننموديم ؛ گرچه جلوى شهر هم كه حجّاج خارج مىشدند ، از جانب شريف نمىگذاردند . مأمور بود جلوى شهر كه خيمه از شهر خارج نكنند . منزل هم نبود ؛ گرچه قريه بزرگى است بُحره ، ولى تمام خانههاى خودشان و دكاكين آنها از حصير و علف است .
بارى ، به هزار زحمت رفتيم يك دوكان گرفتيم ما و آقاى اسد السلطنه به كرايه گزاف ؛ همان قدر [ كه ] محفوظ از آفتاب بود ، ولى خيلى گرم بود . بارى ، قدرى راحت كه شديم ، خواستيم بخوابيم ؛ اولًا به واسطه گرما ، ثانياً به واسطه ضيق مكان ممكن نبود . رفتيم و بعد از تفحص زياد در يك قهوهخانه به قدر سه نفر جا گرفتيم به قيمت گزاف كه اقلًا ساعتى بخوابيم . فرش انداختيم ، بنده به اتفاق آقاى آقا سيد حسن استرآبادى و آقاى داداش رفتيم خوابيديم .
[ شرح قهوهخانهاى در بُحره ]
اولًا شرحى از توصيف اين قهوهخانه بنويسم : اين قهوهخانه تقريباً ده زرع در هشت زرع است . ستونهاى بسيار عالى در وسط زدهاند . بسيار عالى و معتبر است . از چوب جنگلى كج و معوج است و گويا در هريك از ستونى ، يك منِ تبريز چرك و